X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

سه‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 06:52 ب.ظ

امیر و رها

این داستان نوشته ناقابلی است،تقدیم میکنم به همه کسانی که در درگیری های اخیر به هر طریق صدمه دیده اند، روحی یا جسمی

پسرک خسته و با تردید کلید رو در قفل خونه چرخوند،امیدوار بود مادر پیرش از خواب بیدار نشه،مادر  که خواب و بیدار بود،سرشو از رو بالش بلند کرد و گفت: امیر جان اومدی مادر!؟ امیر خسته گفت: آره بخواب مادر.امیر به سمت اتاق کوچیکی میره که یه کمد،جالباسی و چادر رختخواب با کلی تشک کهنه درش قرار داره،لباساشو در میاره ومستقیم میره تو آشپزخونه،سر گاز قابلمه غذا هست،درشو باز میکنه و به عدس پلو نگاه میکنه،شکمش از گرسنگی ضعف میره،کبریتو بر میداره تا گازو روشن کنه و قابلمه رو گرم کنه ،کبریتو روشن میکنه،اما ناگهان شعله رو خاموش میکنه و میشینه کف آشپزخونه و با بی حوصلگی شروع میکنه به خوردن عدس پلوی سردی که مثل همیشه گوشت و کشمش نداره، فقط میخوره تا سیر بشه،گرمشه و کلافه،خوابش میاد !حتی جون نداره لقمه هایی رو که در دهان میذاره ،بجوه،یواش و با ملاحظه قابلمه رو میذاره رو گاز ، چراغ آشپزخونرو خاموش میکنه و به اتاق میره،در اتاقو پشت سرش میبنده ، یه پتو و متکا بر میداره،پنکه رو روشن میکنه و تلفنو از گوشه اتاق میاره کنار خودش،میره زیرپتو،باید به رها زنگ بزنه،باید صدای رها رو بشنوه،فقط شنیدن صدای رها آرومش میکنه،میدونه دیروقته و شاید رها خواب باشه ولی فقط رها آرومش میکنه،شماره رها رو میگیره،موبایلش خاموشه! امیر مطمئنه که رها هیچ وقت موبایلشو خاموش نمیکنه،دلش غنج میره،آشوب میشه،میترسه،دیگه هیچ چی براش نمونده،دیگه هیچ چیزی بهش امید نمیده،فقط رها مونده، دوباره شماره رو میگیره،موبایل خاموشه،از زیر پتو میاد بیرون و سعی میکنه دلیل قانع کننده ای پیدا کنه،به خودش میگه حتما شارژ موبایلش تموم شده و موبایل ناگهان خاموش شده! همونطور که به خودش امید میده ،خوابش میبره،خواب میبینه رها داره پرواز میکنه،خواب میبینه رها بال در آورده و داره میخنده،صبح با صدای مادرش بیدار میشه،مادر داره صداش میکنه: امیر جان،امیرم پاشو مادر، پاشو نون تازه خریدم، مگه نباید 11 سر کار باشی،پاشو.امیر در حالی که داره دستاشو به بالا میبره تا خستگی دیشبو از تنش در بیاره،رو به مادرجون سلام میکنه و میره تا صورتشو بشوره،تو دستشویی بعد از اینکه آب رو میپاشه رو صورتش ناگهان یاد رها و موبایل خاموشش میفته،میره تو آشپزخونه سرسفره مینشینه و بی اشتها لقمه نون و پنیرو به دهنش میذاره،مادر میپرسه: امیرجان دیشب خسته شدی،آژانس کار بود؟میگن خیابونا شلوغه،مردم تا صبح تو خیابونا بودن،پلیس هم بوده،اعظم خانم تو صف شیر میگفت: چند نفر هم مردن! امیر بی تفاوت به حرفهای مادرجون،داره به رها فکر میکنه، قرار بود این هفته ببرتش سینما،رها عاشق سینماس ،به امیر گفته بود، برن فیلم "درباره الی" رو ببینن،امیر رو به مادر پیرش میکنه و میگه : نه مادرجون خبری نیست،من که چیزی نشنیدم،بی خودی فکر نکن،امیر دوباره میره تو اتاق و شماره رها رو میگیره موبایلش خاموشه،دلش شور میزنه،لباس عوض میکنه و از خونه میزنه بیرون،تو راه مدام رها جلوی نظرش میاد،خنده هاش،شیطنتاش،بوسه هاش،آرزوهاش.یه بار وقتی تو بغل امیر بود ، به امیر گفته بود: امیر،میشه انقدر وضعمون خوب بشه که مسافرت بریم ترکیه،امیر گفته بود: معلومه که میریم،رها هم به امیر گفته بود: امیر مادرجونتو هم میبریم،تنهاش نمیذاریما و امیر بوسیده بودش........ رها لیسانس علوم اجتماعی داشت،شاگرد اول گروهشون بود،یه بار یکی از استادا بهش گفته بود: رها تو آینده خوبی داری دختر خیلی با استعدادی هستی!اما رها بعد از تموم شدن درسش کار پیدا نکرده بود و شده بود منشی یه خانم دکتر پوست،امیر هم علوم سیاسی خونده بود،تو همون دانشگاه با هم آشنا شده بودن،امیر هم بعد از درس،کار پیدا نکرده بود و الان............... به رها و مادرجون گفته بود تو یه آژانس ماشین، کار دفتری میکنه! امیر و رها با هم قرار گذاشته بودن ازدواج کنن،برعکس بابای رها که با این ازدواج مخالف بود، مگر اینکه امیر کار ثابت و توان اجاره خونه و اداره زندگیو داشته باشه،مادرجون امیر از همون ابتدا رها رو عروس خودش میدونست و وقتی امیر رها رو می آورد خونه، مثل عروسش بهش احترام میذاشت و دوستش داشت، امیر میترسید بره در خونه رها و سراغشو بگیره،یه بار که این کارو کرده بود داداش ممد رها، بهش توپیده بود. امیر وقت نداشت باید میرفت سر کار، ولی دل نگران بود،دلش رها رو میخواست ،کافی بود فقط ببینتش،اونوقت آروم میگرفت و میرفت سر کارش . ولی وقت نداشت،باید تا یه ربع دیگه میرفت سر کار،اوضاع نگران کننده بود و امیر باید آماده میبود،چند وقتی بود میخواست شغل حقیقیشو به رها بگه، ولی از واکنش رها میترسید،میدونست رها باور نمیکنه ک همه اون کارها رو به خاطر اون میکنه تا زودتر بهم برسن،برای اینکه هیچ کار دیگه ای پیدا نمی کرد،برای اینکه می خواست رها رو ببره ترکیه! میخواست همین روزا به رها بگه کجا کار میکنه،که اوضاع اینطور شلوغ شده بود و.............. دلش میخواست سرشو بذاره رو سینه رها و براش بگه که چه سخته کاریو که دوست نداره از روی اجبار انجام بده،برای اینکه مجبوره!برای اینکه کار دیگه ای پیدا نکرده!

شب ساعت 3 کارش تموم شد،اینبار ناخودآگاه به سمت خونه رها رفت،دلش لک زده بود،بی تاب بود و نگران،در حالی که خسته کار بود و تمام صحنه های شورش و .................. جلوی چشمش ظاهر میشد،به سمت خونه رها رفت،داشت به روزی فکر میکردکه رها خوشحال به سراغ امیر اومده بود و از تایید موضوع مقالش که درباره " آشوب های اجتماعی،اعتراض مردم و واکنش دولتمردان" بود صحبت میکرد، موضوع جالبی بود و رها شاد بود چرا که استادش اجازه داده بود تا رها مقالش رو درباره این موضوع بنویسه! امیر رسید سرکوچه رها،پرچم سیاه رو جلوی درب خونه رها دید،دلش لرزید،پاهاش سست شد،نکنه بلایی سر رها اومده باشه؟به خودش امیدواری داد،نه شاید بابا یا مامانش طوری شدن،با ترس رسید جلوی درب خونه رها،برادر رها جلوی درب مشغول بود،انگار نه انگار که شب از نیمه گذشته،صدای ضجه زنها ازداخل خونه میومد و امیر منتظر بود تا رها از خونه بیاد بیرون و آرومش کنه،امیر به داداش رها گفت: ممد چی شده؟ ممد روشو کرد به امیر و گفت : امیر جان رها رو کشتن،رها رفت،خواهرمو کشتن،امیر دیگه رها نداریم، امیر بهت زده به محمد نگاه میکرد،اشک از صورتش پایین میومد،دیگه نتونست رو پاهاش وایسه،نشست رو زمین،داد میزد :رها بیا بیرون ممد چی میگه،داداشت داره سر به سرم میذاره،رهاااااااااااااااااا،رها بیا منو رها کن از این تردید،ممد داره دروغ میگه،رها بیا بیرون،چرا موبایلت خاموشه،رها مادر جون دلش برات تنگ شده می خوام ببرمت خونه،رهااااااااااااا، ممد که خودش هم گوشه ای داشت زار میزد،دست امیرو گرفت، بلندش کرد و برای امیر گفت که رها دیشب تو اعتراضات خیابونی شرکت کرده،که ناگهان ماموری با باطوم زده تو سر رها،رها خونریزی مغزی کرده و امروز تو بیمارستان تموم کرده،امیر فقط نگاه می کرد، به ممد میگفت: ممد جان دروغ میگی،رهام کو؟ من بی رها چه کنم؟ و داد میزد رها بیاااااااااااا میخوام آخر هفته ببرت سینما "درباره الی" رو ببینی،رها بیا میخوام خونه  بگیرم عروسی کنیم،رها بیااااااااا منو رها کن از این درموندگی،بیا میخوام ببینمت! ممد امیرو آروم میکنه،امیر میگه رها کدوم بیمارستانه؟ میخوام ببینمش.....

1 ساعت بعد،ممد و امیر تو سردخونه بیمارستان سر جنازه رها ایستادند،رها هنوز لباسهاش خونیه،و امیر گریه میکنه،لبشو گاز میگیره،تو سرش میزنه ،دست سرد رها رو تو دستش میگیره و میگه رها جان پاشو امیرت اومده،رها جان پاشو .......... که ناگهان سر آستینهای طرح سنتی مانتو رها رو میبینه و بهت زده دست رها رو رها میکنه،و میفته رو زمین،داره یادش میاد که دیشب تو درگیریها مجبور شده باطوم به سر دختری بزنه که صورتشو پوشونده بوده و تنها چیزی که امیر از اون دختر یادش مونده،دست دختر و سر آستینهای طرح سنتی دختر بوده که وقتی امیر باطومو به سرش میزده ،دستشو بالا آورده تا روی سرشو بپوشونه،ولی امیر چند بار محکم به سر دختر زده بود و بعد رفته بود سراغ دیگر آشوبگران......

امیر بعد از این حادثه روانی شد. به تیمارستان منتقلش کردند،مادرجونش از غصه دق کرد و مرد و از اون رها و امیری که استادها  بهترین آینده رو براشون پیش بینی می کردند،هیچ چیزی باقی نموند ،گویی از اول وجود نداشتند.

مریم26 خرداد88

دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 08:23 ق.ظ

بدون شرح!

بابا رفته بود به یه سفر کوتاه،صبح پنجشنبه تو رختخواب ،خواب و بیدار بودم که احساس کردم صدای خروپفش میاد،با همون حالت خواب آلوده گوشامو تیز کردم ،بله خودش بود بابا از سفر برگشته بود و صدای خروپفش از اتاقش میومد،نمیدونید چقدر احساس خوبی بهم دست داد،احساس آرامش مطلق! من در اتاق خودم،بابا در اتاق خودش و تنها صدای خروپفش آنچنان آرامشی به من میداد که من با خیال راحت از حضور بابا ،چشمامو بستم و دوباره به خواب رفتم. و بابا جان تو هیچ گاه نخواهی دانست که تنها صدای خروپفت چه آرامشی به من میدهد! 

 

با کمال مسرت خوندن دفتر پنجم مثنوی مولانا رو شروع کردم و به آنچنان شعر دل انگیزی رسیدم که بسیاری از ناگفته ها رو در دلش داره:

بس نکو گفت آن رسول خوش جواز:      ذره ای عقلت به از صوم و نماز

زانکه عقلت جوهرست،این دو عرض    این دو در تکمیل آن شد مفترض

 

 

روز زن امسال هم ، خانمها رو دور هم جمع کردن، سخنران شروع کرد به تبریک گفتن و اشاره به این نکته که ورود خانمها به این شرکت که محیطی صنعتی ومردانه داره ، باعث تلطیف رفتار آقایون شده و اونها سعی کردن در رفتار و گفتار خودشون ملاحظات بیشتری رو داشته باشن،در میان سخنانشون به نکته ای اشاره کردند که باعث شد خانمها زیرزیرکی، مثل وقتی که سرکلاس تنظیم خانواده خندشون میگرفت ، شروع به خندیدن کنند و نگاه های شیطنت آمیز بهم بندازن ! آقای سخنران در بخشی از سخنرانیشون فرمودند: " قبلا مردها در کارخونه زیپ هاشون باز بود ولی الان با ملاحظه بیشتری لباس میپوشند و همه اینها از برکت خانمهاست!" البته اون بنده خدا منظورش این بود که وجود خانم ها باعث میشه مردها با دقت و وسواس بیشتری لباس بپوشند،ولی خوب منظورشو با باز و بسته شدن زیپ بیان کردن که باعث خنده خانمها شد!

مریم25 خرداد88

یکشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 03:34 ب.ظ

به اسب شاه گفتیم یابو؟!

به اسب شاه گفتیم یابو؟!

ای بابا مگه تو این زمونه میشه از کسی انتقاد کرد؟هیچ کسی تاب شنیدن انتقاد رو نداره،اصلا ما دوست داریم مدام ازمون تعریف کنند،بدمون میاد یکی رک و پوست کنده بهمون بگه: فلانی اینجای کارت می لنگه! فرقی هم نمی کنه چه کاره باشیم، نه اونایی که اون بالا بالاها نشستند،تاب انتقاد رو دارند، نه دیگر مردم، نه حتی خود من ! نمونه میخواین؟ همین 4 شنبه گذشته بر روی میز کارم نمک ریخت و امروز که یکشنبه است هنوز این خرده نمک ها بر روی میزمه.گوشی رو بر میدارم و به مسئول نظافتچی های شرکتمون زنگ میزنم، با احترام میگم: " آقا ببخشید از 4 شنبه این خرده نمک ها رو میزم تمیز نشده!!میشه لطفا به کسی که این اتاقو تمیز میکنه بفرمایید یه دستمال رو میز من بکشه."چند دقیقه بعد مسئول نظافت به همراه کسی که اتاق منو تمیز می کنه،به اتاق میان.میگم:" اینجا از 4 شنبه تمیز نشده! " نظافتچی که از انتقاد من خشمگینه !زیر بار نمیره و با ناراحتی از اتاق بیرون میره. چند دقیقه بعد مسئول نظافتچی ها با یک نظافتچی دیگر که نظافت اتاق من ، وظیفه او نیست، داخل اتاق شده و به من میگن : " نظافتچی ای که اتاق شمارو تمیز میکنه ،ناراحت شده که بهش این حرفو زدید" من هم که از این همه رفت و آمد فقط برای یک انتقاد کوچولو خسته شده بودم،گفتم:" ای بابا مگه چی گفتم؟به اسب شاه گفتم یابو؟! قهر کردن و ناراحتی نداره که! گفتم تمیز نکردی،امروز عصر تمیز کن این لشکر کشی دیگه چه صیغه ایه؟! با آدم کاری می کنید،که پشیمون میشه از حرفی که زده" بله شاید بهتر بود خودم دستمال بر میداشتم و میزمو تمیز می کردم، تا خدای نکرده به کسی بر نخوره!!! این کوچکترین نمونه عدم انتقاد پذیری بود،قطعا شما هم نمونه های دیگری رو سراغ دارید که نشانگر این امر هست که ما مردمان انتقادپذیری نیستیم،و ترجیح میدیم به جای نقد،مدح بشنویم!

مریم 17 خرداد88

1 2 3 >>