X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

دوشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 09:14 ق.ظ

پیرمردی با کلاه شاپو!

وای نمی دونید چقدر هیجان زده ام ! آخه یه اتفاق جالب برام افتاد،صبح ها که پیاده روی می کنم همیشه پیرمردی رو می بینم که یه کت و شلوار کرم رنگ مندرس پوشیده و یه کلاه شاپو رو سرشه ،همیشه میبینمش، از مقابل هم رد میشیم، خیلی پیره، با لبخندی رو لب. نزدیک 2 ماهه می بینمش! این روز های آخری به خودم می گفتم: بهش سلام کنم . نمی دونم روم نمیشد یا .... نمی دونم به هر حال از کنار هم رد می شدیم.تا اینکه امروز دوباره دیدمش، از دور داشت به سمت من میومد. به من رسید، ایستاد!!! گفت:" ببخشید حاج خانم" گفتم: "  بله "  گفت : " من 30 ساله دارم پیاده روی می کنم ،از اینجا تا تجریش رو پیاده میرم،من باغبونم ، ذوق می کنم تو جوون هم پیاده روی می کنی،  سر نمازم برات دعا کردم." من ازش تشکر کردم و با لبخند از هم خداحافظی کردیم.خوشحالم چرا که پیرمرد برام دعا می کنه،خوشحالم چرا که با هم حرف زدیم.من هیجان زده ام و منتظر تا فردا صبح که دوباره ببینمش و بهش سلام کنم!!!

 

حاج خانم مریم 28  اردیبهشت

شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 02:36 ب.ظ

شعرهای کودکی

همه ما ، از زمان کودکیمون شعرهایی رو درخاطر داریم ، شعرهایی که بخشی از خاطرات دوران کودکیمون رو شکل داده اند ، من بعضی از شعرهایی رو که در خاطرم مونده براتون می نویسم ، به امید اینکه لبخندی که با یادآوری این شعرها  بر لبان من قرار گرفت، بر لبان شما نیز قرار گیرد:  

 

 * ای زنبور طلایی  نیش میزنی بلایی

زمستونا می خوابی  خواب بهار میبینی

پاشو پاشو بهاره   بهار اومد دوباره

برو صحرا برامون  عسل بیار دوباره 

 

*دویدم و دویدم   سر کوهی رسیدم

دو تا خاتونو دیدم        یکیش به من آب داد   یکیش به من نون داد

نونو خودم خوردم        آبو دادم به زمین

زمین به من علف داد    علفو دادم به بزی

بزی به من شیر داد      شیرو دادم به نونوا

نونوا به من آتیش داد    آتیشو دادم آهنگر

آهنگر به من قیچی داد   قیچیو دادم به خیاط   

خیاط به من عبا داد       عبا رو دادم به بابا 

بابا به من خرما داد       یکیشو خوردم تلخ بود   

یکیشو خوردم شیرین بود     قصه ما همین بود 

 

*حسن کچل با آه و ناله گفت:

 چیکار کنم سر کچلم مو در بیاره؟

لیلی خانم گفت: کاری نداره !

 آب بزن  ماساژ بده  مو در میاره!  

 

*مرتیکه احمق  تو برف و بارون  دست کرد تو جیبم

یه زاری برداشت  هیچیش نگفتم

دو زاری برداشت  هیچیش نگفتم

پنج زاری برداشت  زدم تو گوشش  

گوشش خون اومد  بردمش دکتر

دکتر دوا داد    آب انار داد

دوا رو دادم خورد   فرداش دیدم مرد 

 

*اتل متل توتوله  گاو حسن چه جوره؟

 نه شیر داره  نه پستون

شیرشو بردن هندستون  یک زن کردی بستون

اسمشو بذار عم قزی  دور کلاش قرمزی

آچین و پاچین   یه پاتو برچین

 

 

و این هم لالایی ای که شبها برایم خوانده می شد و من به خواب میرفتم: (کودک که بودم خواهرم برایم می خواندش، هم اکنون دلم می خواهد مردی برایم بخواندش، شبها در گوشم زمزمه کند.....)  

 

*من کرم شبتابم روزها رو میخوابم  

شبها رو بیدارم   شبها رو می تابم

شب نیمی از دنیاست  دنیای شب زیباست

شب نیمی از زندگانی است

شب خود همه داستانی است

شب قصه ها  غصه ها دارد

 شب راز ها آوازها پروازها دارد

                                                                      مریم 26 اردیبهشت

 
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 11:11 ب.ظ

آب بازی!

ظهر تابستون کودکیهام ،وقتی مامانم میخوابید و سکوت تمام خونه رو فرا می گرفت،یواشکی میرفتم تو حیاط ،شیلنگ آبو بر می داشتم و شروع می کردم به آب بازی.تمام حیاطو خیس میکردم.باغچه رو آب میدادم،دیوارها رو خیس می کردم و درست در همین اثنا مامانم که نمیدونم چطور از خواب خوش ظهر تابستان بیدار شده بود،سر میرسید و شیلنگو از دستم میگرفت،شیر آبو میبست و منو میبرد تا لباسامو عوض کنه،من هم که از سر و روم شر شر آب می چکید،قیافه حق به جانبی به خودم می گرفتم،و میگفتم: چیه خوب داشتم بازی می کردم!در حالی که مامانم تند و تند منو دعوا می کرد و بهم میگفت: دیگه حق نداری بری سر شیلنگ آب ،من به فکر این بودم که فردا چه طور برم آب بازی؟چطور خودمو خیس آب کنم؟و چطور مامانمو خواب کنم؟ 

 

   

 یکی از خواهرام کتابخون نیست،چند روز پیش بهم گفت:مریم من چی کار کنم کتابخون بشم؟جوابی نداشتم بهش بدم! به شوخی بهش گفتم: یه استعداد ذاتیه که تو نداری!! نمی دونم چرا ما دو خواهر که در یه خونه و تحت شرایطی تقریبا مشابه رشد کردیم،یکیمون کتابخون شد ودیگری نشد.یادمه دوران نوجوونی بابا که بهمون پول تو جیبی می داد،اون خواهرم پولاشو جمع می کرد میرفت طلا می خرید،من جمع می کردم می رفتم کتاب میخریدم!!  

 

  

یه گلفروشی نزدیک خونه ماست،من همیشه ازش گل می خرم.همیشه وقتی منتظرم تا گلها رو برام تزئین کنه، ازم میپرسه : مجردی یا متاهل ؟ در جواب میگم : مجرد . اونم میگه: عجله نکنی ها.منم همیشه میگم: نه عجله ندارم. نمیدونم چرا همیشه این سئوال تکراریو میپرسه؟!! سئوال تکراری گل فروش محله شما چیه؟؟ 

 مریم 24 اردیبهشت

1 2 3 >>