X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 11:41 ق.ظ

آواز سرخپوستی!

*صبح ها در پارک پیرمردی رو میبینم70 ساله،این پیرمرد در حین ورزش کردن و دویدن، وقتی به دوستانش میرسه،همانند سرخپوست ها دستش را بر روی دهانش می گذارد و صداهای سرخپوستی در می آورد،دوستانش نیز در جواب همین صداها را برای او در می آورند و من  به سختی جلوی خنده ام را می گیرم،راستش را بخواهید دلم می خواهد من هم همانند آنها از خودم صدای سرخپوستی در بیاورم، رویم نمی شود!! 

 

*در نزدیکی محل کارم میدانی است که در آن همه چیز یافت می شود الا جان آدمیزاد! من بسیار برای کارهای بانکی به آنجا رفته ام،چند روز پیش در حال کار کردن ،سرفه امانم را برید و مجبور شدم برای بار سوم به درمانگاه و دکتر مراجعه کنم، اما اینبار درمانگاهی در میدان مذکور! درمانگاه شلوغ بود، منتظر نشستم تا نوبتم شود. ناگهان دیدم رئیس بانکی که در نزدیکی درمانگاه است ، وارد شد و پس از صحبت با منشی، بی نوبت به داخل مطب رفت!! من و دیگر مردم اعتراض نکرده ، تنها نگاه کردیم !!! ترسم شاید از شناخته شدن  بود و اینکه بعدها رئیس بانک به خاطر این اعتراض ،کارم را انجام ندهد. من ترسو هستم!  

 

*سوار ماشینم شدم تا از محل کار به منزل بروم،زنی را دیدم که ظاهرا  خدمتکار مدرسه ای است در نزدیکی محل کارم ،شناختمش چون چند ماه پیش یکبار که بار سنگینی حمل میکرد ،جلوی ماشین دوستم را گرفت و گفت: میشه منو تا سر بزرگراه برسونید؟ بله اینبار نیز دیدمش ، دیدم با ساک سنگینی هن هن کنان کوچه را می پیماید. به خودم گفتم: این همان زن مستخدمی است که در مدرسه کار میکند،سوارش کن تا سر بزرگراه برسانش.چیزی در درونم بلافاصله گفت: ای بابا ولش کن ، با این سرو وضعش ، سوار کردن نداره که و ناگهان بر خودم نهیب زدم که مریم مگر خود تو کی هستی؟؟؟! و به یاد آیه ای از قران افتادم که می گوید: هرگز با غرور بر روی زمین راه نروید که خدا مغرورین را دوست نمیدارد ! پایم را بر روی ترمز گذاردم و برایش بوق زدم،رویش را به من چرخاند،گفتم : سلام بیاید تا سر بزرگراه برسونمتون!

مریم29 مهر88

یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 12:02 ب.ظ

دیکتاتورهای درونمان!

به امید رهایی از دیکتاتورهای کوچک و بزرگ

در درون خانه هامان دیکتاتورهایی زندگی می کنند،کسانی که تصور می کنند،پدرند،مادرند،شوهرند،زنند،یا دختر و پسر!! انسان هایی که دیکتاتور مابانه زندگی می کنند و چه بسا خودشان نمی دانند،دیکتاتور هستند ! خیال می کنند،پدرند،مادرند،زنند یا شوهر،دخترند یا پسر !!! زهی خیال باطل. چه بسیارند مردانی که به همسر و فرزندان خود تحکم کرده ، امر می کنند که چه نوع تفکر یا چه کاری صحیح است و چه چیز غلط! خیال می کنند پدری می کنند، زهی خیال باطل. چه بسیار زنانی که دیکتاتور مابانه به شوهر خود امر می کنند که چه چیز صحیح است و چه چیز غلط !! به شوهران و فرزندان خود دیکته می کنند اوامر خود را و خیال می کنند،زنی شایسته یا مادری دلسوز هستند!!! زهی خیال باطل . و چه بسیار فرزندانی که دیکتاتوری عظیمی را برای خود پهن گسترده اند و با حیله ها و ترفندهاشان پدران و مادران خود را چون عروسک خیمه شب بازی، می چرخانند به هرسو که دلشان می خواهد و چه سان حکومت می کنند در چاردیواری خانه و خیال می کنند پسری خوب یا دختری شایسته هستند برای والدینشان!! زهی خیال باطل. وه که چه بسیارند از این دست دیکتاتورها در خانه هامان و چه بسیار خانواده هایی که فکر می کنند در کنار این دیکتاتورها زندگی می کنند!!  زهی خیال باطل ! تا هنگامی که دیکتاتورمابانه  در قالب پدر،مادر،معلم،دختر،پسر،مدیر،کاسب،دانشجو،استاد،سیاستمدار،دیندار و............. قرار می گیریم زندگی نمی کنیم. دیکتاتورها امر می کنند،راه را از چاه مشخص می کنند و فقط امیال ،آسایش و آرزوهای خودشان برایشان اهمیت دارد.گاه بحث می شود که چرا دیکتاتورها بر ملل حکومت می کنند؟ به گمانم پاسخش ساده است، از ماست که بر ماست! باید اول دیکتاتوری در وجود تک تک مان سرکوب شود، آن گاه خانه هایمان از دیکتاتور مابانه اندیشیدن و رفتار کردن خالی و شاید آن گاه  است که حکومتها هم دیکتاتورمابانه حکمرانی نخواهند کرد! باید خودمان را سخت اصلاح کرده و تلاش کنیم تا دیکتاتورگون اندیشیدن،مهر ورزیدن و سخن گفتن را از خود دور کنیم تا در نهایت کردارمان شایسته انسانی آزاد و آزاداندیش باشد. سخت است ولی شدنی. اگر همسریم به همسرمان به چشم انسانی محق برای زندگی و تصمیم گیری بنگریم،اگر پدریم یا مادر بدانیم که فرزندانمان محقند خودشان راه زندگی، ارزش ها، دوستان و شغل خود را انتخاب کنند. بیاموزیم که همدیگر را به چشم انسان نگاه کنیم، انسانهایی که آزادند دین،عقیده،ایدئولوژی،روش زندگی و باورهای خودشان را داشته باشند. باید بیاموزیم احترام گذاشتن به عقاید مخالف را، قرار نیست همه همانند یکدیگر بیندیشیم،قرار نیست راهمان یکی باشد. بیاموزیم که  حق یکسان داریم در تصمیم گیری ها و چاره اندیشی ها. دیکتاتوران چون کودکی خرد، خود را محور زندگی دانسته و همه چیز را با معیار خود می سنجند،اما بیایید  همه با هم بیاموزیم که دیگری هم هست و همانقدر که من حق دارم او نیز دارد. شاید آن موقع تحکم را کنار گذاشته و مسالمت آمیز در کنار هم زندگی کنیم .شاید آن موقع پدران و مادران،  فرزندان بهتری را عمل آورند،شاید آن موقع از شر این دیکتاتوری که در ذهن هامان،خانه هامان ،زندگی هامان ریشه دوانیده راحت شویم،شاید.....

مریم 26 مهر88

پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:50 ب.ظ

شب نوشت

گاه که با کودکان اطرافم خوب رفتار نمی کنم،به خود می گویم: ایرادی ندارد،کودکند و به زودی فراموش می کنند،اما خود به یاد می آورم روزهایی را که با من خوب رفتار نشده است،شاید نیکی ها از خاطرم رفته باشد،ولی برخی  بد رفتاریها در خاطرم مانده است،به خود می گویم :کودکان ثبت می کنند خاطره ها را،باید خوب تر باشم،تندی نکنم،صبور باشم.  

 

سرمای سختی خورده ام،صدایم سخت گرفته است،شبها بسیار زود می خوابم ،بسیار رویا می بینم و نمی دانم چرا  امشب بی خواب شده ام،محسن نامجو را دوست دارم و اینک به داستان کیمیاگر با صدای نامجو گوش میسپارم.  

 

می خواهم بروم سینما ،بی پولی را ببینم ،اما می دانم بی پولی دیدنی نیست،حس کردنی است! آن هم نه در سینما  بلکه در خود خود زندگی !!  

 

 بسیارند دوستانی که غم و غصه  خویش را با تو در میان میگذارند،ولی در شادیها تو را از یاد می برند. 

مریم پنج شنبه شب23 مهر88

1 2 3 >>