X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

جمعه 29 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 07:17 ب.ظ

خونه نشینی

خونه نشینی  

یه بنده خدا چند وقت پیش ، دست منو گرفتو برد پارک چیتگر(پارک جنگلی). خیلی وقت بود نرفته بودم اونجا ، به طوری که به سختی تونستم جایی رو که وقتی بچه بودم با خوانوادم هر هفته می رفتیم اونجا پیدا کنم و ... سرانجام پیداش کردیم ! جایی رو که خیلی از جمعه های کودکیم رو توش سپری کرده بودم، نمیدونید چقدر خوشحال شدم .یادم میاد هر هفته با یکی از فامیلها می رفتیم پارک جنگلی! بزرگترا هندونه مینداختن تو آب، گاز پیک نیکی روشن میشد ، چایی دم میکشید، تاب ها بسته میشد به درختا و ما شروع می کردیم به بازی! یه چاه آب نزدیکمون بود،می رفتیم کنارش و شیطونی شروع میشد ! آب بازی ،خاک بازی ، گل بازی و کتک کاری ! وه چه زود گذشت کودکیمون !! ولی نمیدونم از کی و چرا ، این پیک نیک رفتنا ٬ شب نشینیا و مسافرتا کم شد و ما خونه نشین شدیم ،نمیدونم ! !

مریم آذر87

سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 11:46 ق.ظ

دستکش

دستکش 

 

تا حالا این حس بهتون دست داده که شما برای انجام کار خاصی مامور شدین !! این کارخاص ، حتما نباید کار خیلی مهمی باشه ، مهم اینه که شما از طرف خدا مامور شدین تا اون کارخاصو انجام بدین !! آخه میدونید من چندساله مامور شدم تا سوزن هایی رو که به طور ناخودآگاه میفته رو زمین ببینم  و اونا رو از رو زمین بردارم،چند سالی هست  که من این کارو انجام میدم، وظیفمو خیلی دوست دارم ، چون باعث میشه سوزن تو پای خیلیا نره و اونا آسیب نبینن ! اما دیشب یه اتفاق دیگه افتاد که مطمئن شدم علاوه بر ماموریت قبلی یک وظیفه دیگه هم به من محول شده! اینکه هرسال اول زمستون یه جفت دستکش چرمی اعلا تو تاکسی جا بذارم.پارسال که برای اولین بار این اتفاق برام افتاد، فکر نمیکردم مامور شدم!!! ولی دیشب دوباره یه جفت دستکش چرمو تو تاکسی جا گذشتم! و البته کلی غصه خوردم چون دستکشمو خیلی دوست داشتم و این دومین بار بود که این اتفاق برام تکرار میشد!! با اتفاق دیشب دیگه مطمئن شدم ماموریت جدیدم اینه که اول زمستون یه جفت دستکش گم کنم تا یه آدم فقیر که پول نداره  دستکش چرمی بخره ،اونو پیدا کنه و دستاش با اون گرم بشه!  مطمئنم اونی که دستکشهای منو پیدا میکنه بیشتر از من به اونا احتیاج داره.خداروشکر  هنوز اونقدر دوستم داره که منو برای انجام بعضی از کارها انتخاب می کنه!

مریم-۲۶ آذرماه

مامور برداشتن سوزن از رو زمین و با حفظ سمت مامور گم کردن  

دستکش چرمی در ابتدای زمستون

دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 11:16 ق.ظ

Not Be A Man , Be Human

   

!Not Be A Man , Be Human

  

دل آدمیزاد چه چیزایی که نمیخواد ، هر روز یه رنگ تازه، یه بوی تازه، یه بازی تازه، ولی مطمئنم یه چیز همیشه هست حتی اگه همه رنگهای دنیا بیان و برن و اون احساسیه که آدمی تجربه میکنه حس دلبستگی !! اینکه دلمون یه همراه میخواد یا بهتره بگم کسی رو می خوام که بهش دل ببندم !!! یه همسر همیشگی، همدمی که منو همین جور که هستم دوست داشته باشه، با همه بدیا و خوبیام !کسی که جسمو روح منو همینطور که هست بخواد ،کسی که اگه کمی چاق شدم از چشمش نیفتمو بهم غر نزنه ! کسی که اگه کمی بداخلاق شدم تلافی نکنه، کسی که وقتی کنارشم از همنشینی باهاش حض ببرم ،کسی که مال خود خودم باشه، مردی که وقتی کنارش راه میرم نگران این نباشم که یه زن خوشگلتر از من دلو دینشو میبره !!!! کسی که دیوانه وار منو دوست داشته باشه ،کسی که به فکر، احساس  و رفتار من احترام بذاره، کسی که مرد باشه!  نه نه فقط مرد نه !کسی که آدم باشه!!! 

مریم - آذر 87

1 2 >>