X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 01:49 ب.ظ

چند پیشنهاد ساده!

* آیا تو آن گمشده ام هستی؟ نوشته باربارا آنجلیس، این کتاب راهنمایی است برای همه کسانی که در جستجوی شریک زندگی هستند، حقیقتش این است که من اهل کتاب های روانشناسی نیستم، ولی این کتاب با بقیه کتابهای از این دست فرق داشت، نویسنده با هنرمندی،  بسیاری از مسائل و موضوعات انتخاب گزینه مناسب را برایتان روشن میسازد. 

 

* میعاد در سپیده دم، زندگینامه نویسنده محبوبم رومن گاری تا زمان مرگ مادرش است،  تمرکز رومن گاری در این روایت بر رابطه خاصش با مادرش است. مادری که در آخر داستان درمی یابیم که برای پسرش چه می کند ! 

 

* فیلم  the social networkساخته دیوید فینچر را تماشا کردم، داستان مربوط به موسس شبکه  فیس بوک و حواشی اوست، حقیقتش من از فیلم خوشم نیامد! به کسی هم دیدن این فیلمو توصیه نمی کنم، چطور این فیلم جایزه بهترین فیلم سال از نظر انجمن منتقدان آمریکا رو بدست آورده !!!!؟؟؟

 

 

مریم27 آذر89

دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 08:36 ق.ظ

کاناپه جادویی فروید

هوا آلوده است، صبح در خبر رادیو پیام شنیدم قرار است هواپیماهایی امروز در آسمان تهران پرواز کرده و با آبپاشی بر فراز شهر، از شدت آلودگی بکاهند!!!  نمی دانم به نظر من مسخره میرسد، مسخره و خنده دار

 

صورتم پر از جوش گشته است، دکتر پوستم می گوید: "دیگر نمی دام چه کنم با پوستت؟ همه چیز را سنجیده ام! پاسخ نمی گیرم اما." دو روز پیش دوباره رفتم پیشش،گفت: "مریم جان برو مسافرت، اگر هم نمی توانی تصویرسازی کن، تصور کن در سواحل جزایر قناری نشسته ای!!! " چه می دانم؟! می خواهم امتحان کنم شاید پاسخ گرفتم، می خواهم خودم را در اطریش، در پریبور تصور کنم! در آنجا سری هم به منزل فروید میزنم، بر روی کاناپه جادویی اش لم میدهم و از خودم برایش می گویم، نظرتان چیست؟

 

خودم را بسته ام به گل گاو زبان، می گویند تسکین بخش اعصاب است، می خورم و شب، سر نرسیده به بالش، خواب می آید،آرام آرام..........

 

مریم15 آذر89

سه‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 09:48 ب.ظ

غصه ها

چه بسیار که ایده هامان سر زا میروند، چه بسیار که در حسرت با هم بودنمان، آه می کشیم. چه بسیار شبها  و روزها که آرزوی جوانی برای والدینمان می نماییم، غضه ها می خوریم، اشک ها در چشمانمان جمع می شود، و چه سخت است تلاش برای اینکه اشکها از چشمانمان سرازیر نشوند، شرمنده می شویم، نمی خواهیم کسی اشک هامان را ببیند، غصه هامان را عیان ببیند، می خواهیم فکر کنند بی خیالیم، خونسرد، بی عار بی عار....و چه سان قلب هامان از شادی و غم، پر و خالی میشود و ما نمیدانیم با این بالا پایین شدنها چه کنیم! با این جوش و خروشها، با این فراز و فرودها ! چه بسیار که آرزوی بازگشت به روزهای خوش کودکی می نماییم، روزهای بی خیالی و پرسه زدن در کوچه ها، سنگ، کاغذ، قیچی، بازی کردن و ناگاه می اندیشیم شاید همه اش رویای شبی گرم و تابستانی است، شاید روز با انعکاس نور خورشید در چشمهامان، در بالکن خانه از خواب بیدار شویم و خودمان را دختر بچه ای 4 ساله، پیچیده در ملحفه سفید، ببینیم، شاید!

                                                                             مریم9 آذر89

1 2 >>