X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

واگویه های تنهایی

دوشنبه 30 دی‌ماه سال 1387 ساعت 09:20 ب.ظ

دستکش 2!

توجه توجه :

اگه یادداشت "دستکش" رو که 1 ماه پیش نوشتم،نخوندید، اول اونو بخونید،بعد یادداشت زیر رو :

سلام، همین 1 ماه پیش بود که براتون نوشتم ،برای دومین باره که اول زمستون دستکشامو گم می کنم.پس ازانجام ماموریت گم کردن دستکش هام تو ماه گذشته،امروز عصر دوباره دستکشهای چرمی درجه یکیو، که 1 ماه بود خریده بودم گم کردم! دیگه  به یقین رسیدم(1 ماه پیش اطمینان بود!) که ماموریت جدید محول شده به من گم کردن دستکشه !! امشب وقتی برای مامانم تعریف کردم ،کلی ناراحت شد و گفت: " آخه دختر حواست کجاست؟چرا گم کردی؟" منم رو کردم بهشو گفتم: "مامان چه کنم،مامورمو معذور! 

                                    

مریم-۳۰ دی ماه

مامور برداشتن سوزن از رو زمین و با حفظ سمت مامور گم کردن  

دستکش چرمی در ابتدای زمستون،وسط زمستون واحتمالا آخر زمستون

یکشنبه 29 دی‌ماه سال 1387 ساعت 01:45 ب.ظ

لذت خرید کتاب!

یکی از پرشکوه ترین لذت های دنیا کتاب خریدنه! البته شکی نیست که این لذت به پای کتاب خوندن نمی رسه ولی خوب، خرید کتاب دنیایی داره بس دلپذیر! من معمولا برای خرید کتاب میرم خ انقلاب و یکی یکی کتابفروشیا رو زیرو رو می کنم. با ورود به کتابفروشی کم کم ، بوی کتاب و کاغذ مشاممو پرمی کنه و من که مشعوف از این بوی شگفت انگیزم، لای قفسه ها شروع می کنم به جستجو! و چه لذتی داره این جستن! و چه حظی بالاتر از اینکه کتابهارو ورق می زنم و با یه نگاه مختصر به اسم نویسنده ،ناشر،مترجم وحتی طرح جلد کتاب  ،کتابهای مورد نظرمو انتخاب می کنم .البته خیلی وقتا هم فهرست کتاب هایی رو که از قبل واز طرق مختلف مثل اینترنت،دوستان،مجله ها و.... انتخاب کردم، به دست کتابفروش میسپارم و منتظر میشم تا کتابهارو برام بیاره! و این حالت بیشتر وقتی اتفاق میفته که خسته هستم وتوان جولان میان قفسه های ماندگار کتابفروشیا رو ندارم!و حالا نوبت به پول دادن و بیرون اومدن از کتابفروشیه. بدون اغراق بهتون میگم، اینجا تنها جاییه که با کمال میل پول میدم و سپس با لبخند از کتابفروشی بیرون میام،و به این فکر می کنم که دوباره برای چند ماه کتاب دارم !

نکته:

1-    من همیشه آرزو داشتم کتابفروش بشم ،اما سرمایه ندارم!! (به یک نفر سرمایه گذار با ذوق نیازمندم!)

2-    پیشنهاد می کنم در کتابفروشیهای این دیار مبل و یا صندلی قرار داده تا کسانی چون من، که زمان زیادی را در کتابفروشی به جولان می پردازند،کمردرد نگرفته و گاهی از مبل و صندلی استفاده کنند.

3-    اگر بیلیونر شوم ! یک سلسله کتابفروشی های زنجیره ای در سراسر ایران تاسیس می کنم!

4-    مایه تاسف است ، اما محله ما همه جور مغازه ای داره ،به جز کتابفروشی!

مریم 29 دی 87

جمعه 27 دی‌ماه سال 1387 ساعت 08:40 ب.ظ

مولانا

-وقتی می خواستم مورد خطاب قرارش بدم بهش می گفتم: "عزیزکم"  ،چرا که  عزیزترینم بود.تا اینکه  حین خوندن دفتر دوم مثنوی مولانا به این شعر رسیدم:

آن غلامک را چو دید اهل ذکا         آن دگر را اشارت کرد که بیا

کاف رحمت گفتش تصغیر نیست    جد گود : " فرزندکم" ،تحقیر نیست

وه،پس مولانا هم  عزیزترین ها رو این طور خطاب می کرده!!!

 

-چند ماهیه شروع کردم به خوندن مثنوی مولانا،روزی چند صفحه! نمی دونید چه بهشتیه!! و شادی ورود به این بهشت  تنها نصیب کسی میشه که کتابو باز کنه و شروع کنه به خوندن!

 

-این شعر مولانا رو هم برای همه دختر ،پسرایی میارم که تو سن انتخاب جفت هستن!!(جفت گیری!!)

صورت ظاهر فنا گردد بدان          عالم معنی بماند جاودان

چند بازی عشق با نقش سبو؟    بگذر از نقش سبو رو آب جو

صورتش دیدی زمعنی غافلی      از صدف دری گزین گر عاقلی

این صدفهای قوالب در جهان       گرچه جمله زنده اند از بحر جان

لیک اندر هر صدف نبود گهر        چشم بگشا در دل هریک نگر

کان چه دارد؟وین چه دارد؟می گزین   زانک کمیابست آن در ثمین

مریم 27 دی 87

1 2 3 4 >>