X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

سه‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 05:43 ب.ظ

آزادی؟!

صحنه اول: میدان آزادی !

دارم از اینور میدون میرم اونور تا سوار تاکسی بشم و برم خونه، غروبه و من خسته! مشغول افکارمم ، که ناگهان 3 مرد از روبروی من به سمت من میان،حرکتی به خودم میدم تا باهاشون برخورد نکنم !رد می شم، در حالی که یکیشون با صدایی آهسته میگه:جووون، بخورمت! برمیگردم که چیزی بگم ولی رد شدن !کمی نگاشون میکنم و راهمو ادامه میدم! لازم به توضیحه که هیچ آرایشی نداشتم،عطرنزده بودم و سرم پایین بود!!

صحنه دوم: پارک وی!

منتظر تاکسی هستم ، هر تاکسی یا مسافرکش شخصی که رد میشه داد می زنم: "آزادی،آزادی" اما گویی هیچکس  سمت آزادی نمیره!! یه رنو جلو پام بوق میزنه،شک می کنم مسافرکش باشه،میگم : "آزادی" میگه : "بیا بالا" ،مسافر نداره،پسر جوونیه، به همین دلیل میرم سمت در عقب ! قفله !میگه : "بیا جلو "،میگم : "در عقبو باز کنید "با اکراه در عقبو باز می کنه،رو صندلی میشینم. صندلی عقب پر وسایلشه،کیف،کتاب و.... به زور کنار اون وسایل خودمو  جا میدم !ولی چیزی نمیگم،شروع میکنه به حرف زدن،میگه: " من دو سه  تا شغل دارم، ببخشید صندلی شلوغه ".هیچی نمیگم.از تو آینه نگام میکنه ،اخم میکنم!!!و تمام مدت بیرونو نگاه میکنم که چشمم تو چشمش نیفته،گردنم درد گرفته!! لازم به توضیحه که مانتوی اداری تنم بود،آرایش نداشتم و عطر نزده بودم!!!

صحنه سوم:داخل تاکسی به سمت آزادی!!

من عقب تاکسی کنار2 مرد نشستم!مردی که کنار منه خیلی گندس!!و برای اینکه راحت تر باشه دستشو میندازه پشت من!!!!!البته دستش رو لبه صندلی قرار داره و اصلا به من نمی خوره ،اما احساس بدی دارم ،تمام مدتی که داریم به سمت آزادی میریم! نگران اینم که نکنه دستش به تن من بخوره !! احساس می کنم به حریم شخصیم تجاوز شده، به خودم میگم بهش بگم دستشو برداره یا نه؟ ولی چیزی نمیگم و این ترس تا وقتی از تاکسی پیاده شم با منه!!!

مریم اول بهمن ماه 87

دوشنبه 30 دی‌ماه سال 1387 ساعت 09:20 ب.ظ

دستکش 2!

توجه توجه :

اگه یادداشت "دستکش" رو که 1 ماه پیش نوشتم،نخوندید، اول اونو بخونید،بعد یادداشت زیر رو :

سلام، همین 1 ماه پیش بود که براتون نوشتم ،برای دومین باره که اول زمستون دستکشامو گم می کنم.پس ازانجام ماموریت گم کردن دستکش هام تو ماه گذشته،امروز عصر دوباره دستکشهای چرمی درجه یکیو، که 1 ماه بود خریده بودم گم کردم! دیگه  به یقین رسیدم(1 ماه پیش اطمینان بود!) که ماموریت جدید محول شده به من گم کردن دستکشه !! امشب وقتی برای مامانم تعریف کردم ،کلی ناراحت شد و گفت: " آخه دختر حواست کجاست؟چرا گم کردی؟" منم رو کردم بهشو گفتم: "مامان چه کنم،مامورمو معذور! 

                                    

مریم-۳۰ دی ماه

مامور برداشتن سوزن از رو زمین و با حفظ سمت مامور گم کردن  

دستکش چرمی در ابتدای زمستون،وسط زمستون واحتمالا آخر زمستون

یکشنبه 29 دی‌ماه سال 1387 ساعت 01:45 ب.ظ

لذت خرید کتاب!

یکی از پرشکوه ترین لذت های دنیا کتاب خریدنه! البته شکی نیست که این لذت به پای کتاب خوندن نمی رسه ولی خوب، خرید کتاب دنیایی داره بس دلپذیر! من معمولا برای خرید کتاب میرم خ انقلاب و یکی یکی کتابفروشیا رو زیرو رو می کنم. با ورود به کتابفروشی کم کم ، بوی کتاب و کاغذ مشاممو پرمی کنه و من که مشعوف از این بوی شگفت انگیزم، لای قفسه ها شروع می کنم به جستجو! و چه لذتی داره این جستن! و چه حظی بالاتر از اینکه کتابهارو ورق می زنم و با یه نگاه مختصر به اسم نویسنده ،ناشر،مترجم وحتی طرح جلد کتاب  ،کتابهای مورد نظرمو انتخاب می کنم .البته خیلی وقتا هم فهرست کتاب هایی رو که از قبل واز طرق مختلف مثل اینترنت،دوستان،مجله ها و.... انتخاب کردم، به دست کتابفروش میسپارم و منتظر میشم تا کتابهارو برام بیاره! و این حالت بیشتر وقتی اتفاق میفته که خسته هستم وتوان جولان میان قفسه های ماندگار کتابفروشیا رو ندارم!و حالا نوبت به پول دادن و بیرون اومدن از کتابفروشیه. بدون اغراق بهتون میگم، اینجا تنها جاییه که با کمال میل پول میدم و سپس با لبخند از کتابفروشی بیرون میام،و به این فکر می کنم که دوباره برای چند ماه کتاب دارم !

نکته:

1-    من همیشه آرزو داشتم کتابفروش بشم ،اما سرمایه ندارم!! (به یک نفر سرمایه گذار با ذوق نیازمندم!)

2-    پیشنهاد می کنم در کتابفروشیهای این دیار مبل و یا صندلی قرار داده تا کسانی چون من، که زمان زیادی را در کتابفروشی به جولان می پردازند،کمردرد نگرفته و گاهی از مبل و صندلی استفاده کنند.

3-    اگر بیلیونر شوم ! یک سلسله کتابفروشی های زنجیره ای در سراسر ایران تاسیس می کنم!

4-    مایه تاسف است ، اما محله ما همه جور مغازه ای داره ،به جز کتابفروشی!

مریم 29 دی 87

1 2 3 4 >>