X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 01:36 ب.ظ

و برایت خواهم گفت!

و برایت خواهم گفت از خویش

و برایت خواهم گفت از آن همه غم، که درین نازک دل، جا خوش کرده است

و برایت خواهم گفت از آن همه تشویش، که گه گاه سرک می کشد از آن بالا

و برایت خواهم گفت از تنهایی،چه غریب است این تنهایی

و برایت خواهم گفت از احساس لطیف و خنک روح سراسر تردید

و برایت خواهم گفت از مهر،آن تمنای لطیف

و برایت خواهم گفت از بی حالی، بی حوصلگی، بی یاری

و برایت خواهم گفت از تن داغ خواهش، هیجان، بوسه های خنک تابستان

و برایت خواهم گفت از این زندگی تکراری ، مردمان نامرد، قصه های خالی

آری اگر آیی خواهم گفت!

من برایت خواهم گفت که چه دلتنگم، از رانده شدن از رضوان

آری! تو اگر آیی  می خواهم، ساعتی در سایه بنشینیم

لبکی تر بکنیم  از بوسه ! غرق خواهش بشویم

در گوشی پچ پچ بکنیم ، همچو آدم ، حوا !

و بخواهیم تا گم بشویم

پشت پایی بزنیم بر دنیا

و بگردیم تا که شاید ،گوشه عزلت خود را بکنیم ما پیدا !

 

 

مریم29 تیر89

یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 11:52 ق.ظ

موبایل هاتان خاموش دل هاتان روشن باد!

چند وقتیه به سرم زده تلفن همراهمو خاموش کنم و دیگه ازش استفاده نکنم، آخر خود بهتر از من می دانید که چه ضرری دارد این کوچک همراه نام آشنا و چه سان آدمی را به خود وابسته می کند،به حدی که حتی شب ها نیز آن را بالای سرمان میگذاریم ،گویی که قرار است کسی کاری فوری با ما داشته باشد، عادت نگاه کردن مداوم به این کوچک صفحه همراه، عادت منتظر بودن برای اینکه شاید کسی تو را یاد کند،دوست ندارم این عادتها را و دارم فکر می کنم که شاید زندگی بی فن آوری چندان هم بد نباشد،البته تصمیم سختی است،هنوز مطمئن نشده ام که این کار را خواهم کرد یا نی ؟ اما چند وقتی است دارم بهش فکر می کنم! 

 

و نمی دانید شبها چه خوش می گذرد با مولانا و چه روح بخش است نفسش و چه سماعی می کند این مرد ،حیرانم از او،از سخنش،از سماعش، از نوشته هایش،آخر خود بخوانید و حض ببرید :

"انگشتری سلیمان را در همه چیزها جستیم در فقر یافتیم.با این شاهد همه شکن ها کردیم به هیچ چیز چنان راضی نشد که بدین،آخر من روسبی باره ام،از خرده گی کار من این بوده است،ندانم. مانع  ها را این برگیرد،پرده ها را این بسوزد،اصل همه طاعت ها این است،باقی فروع است.

 

و این چند خط هم بیان احساسم است برای عزیزترین جوشکار دنیا !!

 گرچه دور از عارضم در آن غمین وادی پر خار و خسی

گرچه هر دم گرم گرم است آن بیابان آن زمین

گرچه تو دوری به ظاهر  از کنارم ای عزیز

هر دم از یاد صدایت در خیالم زنده ای

هر دم از ناز و نیازت در برم  بنشسته ای

خود ببین این من ندیده دل به تو بسپرده است

خود چه گردد حاصلم گر رو به دیدارت نهم

مریم27 تیر89

چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 08:52 ق.ظ

آرزوهای تابستانی من

وقتی فصل تابستون میشه،معمولا مردم از فرصت استفاده می کنند و به مسافرت میرند،سفرهایی که  باعث نشاط و آرامش روح میشه و با رفع خستگی جسمی و روانی، آدمیزاد دوباره به کار و زندگی خودش برمیگرده،از سوی دیگر و از اونجا که آرزو بر جوانان عیب نیست،و باز هم از اونجا که میگن پادشاه عالم بخشنده است پس ازش چیزهای بزرگ بخواید،من هم با فروتنی تمام آرزو می کنم، بتوانم به زودی زود بروم پاریس،دلم می خواهد در خیابانهایش قدم بزنم،و هرگاه خسته شدم بروم به کافه هایش ! همان کافه هایی که روزی سیمون دوبوآر ، آلبر کامو و سارتر در آن مینشستند،فکر می کردند و بحث  و حتی گاه شاید عاشق می شدند،آری آرزو می کنم بتوانم به زودی گوشه یکی از این کافه ها بنشینم ، شکلات داغ بخورم و خیالم هم نباشد که غمین است گاه این زندگانی ! آری و بسیار خوشنود می شوم اگر از آنجا بروم نیو انگلند NewEngland    آخر در آنجا دهکده ای است ساحلی به نام راک پورت Rock Port که بسیار زیباست، فراوان قایق ماهیگیری دارد و یک کلبه قرمز ماهیگیری که شده است نماد آن دهکده،آری بدم نمی آید بروم آنجا ، بنشینم بر لب اسکله و فقط ماهیگیرها را تماشا کنم،قایق ها را و غروب خورشید را ، آخر می دانید آنجا  زندگی زیباتر است و من خوشنودتر و به من چه اگر گاه زندگانی بالا و پایین دارد !!  بله و در آخر آرزو می کنم از آنجا بروم قونیه بر مزار مولانا جلال الدین محمد رومی،زیارتش کنم و ببینم آن آرامگاه را ، می خواهم سماع کنم، برقصم و بچرخم،می خواهم به مولانا بگویم که چه بسیار ساعت ها که با او در خلوتم گذرانده ام و چه دوستش دارم،می خواهم شعر خودش را برایش بخوانم:  

 

هر که در اشکار چون تو صید شد       صید را ناکرده قید او قید شد

هر که جویای امیری شد یقین          پیش از آن او در اسیری شد رهین 

  

 و در پایان این آرزوهای تابستانی آرزو می کنم پدر جان اجازه دهد من به این سفرها بروم،آخر بابا جان من 28 سال سن دارم و مطمئنم  و مطمئن باش گرگ نمیخورد مرا ، آخر به قول مولانا:   

گرگ درنده ست نفس بدیقین   چه بهانه می نهی بر هر قرین

در ضلالت هست صدکل را کله   نفس زشت کفرناک پرسفه

  

آری پدر جان اگر هم گرگی باشد نفس خود ماست، و لا غیر!

 

مریم آرزومند23 تیر89

1 2 >>