X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 08:12 ق.ظ

با مارکز

فرازهایی از سخنان مارکز در عشق سالهای وبا-ترجمه مهناز سیف طلوعی-نشرنیک1373 

 

"یک شب که گیج از گردش روزانه  بازگشته بود، برایش آشکار شد که هم می توان بدون عشق خوشحال بود و هم با وجود آن

 

زندگی با ازدواج یا بی ازدواج، با قانون یا بی قانون، ارزش تنها بودن را ندارد. 

 

عشق کدام است: همبستری پر غوغا یا بعد ازظهرهای آرام یکشنبه ها؟ 

 

تنها چیزی که در زندگی به آن نیاز دارم این است که یک نفر مرا درک کند. 

 

کدامیک مرده ترند، مردی که مرده بود؟ یا زنی که پس از خود به جا گذاشته بود؟ 

 

همیشه به یاد داشته باش که مهمترین امر در یک ازدواج خوب خوشبختی نیست، بلکه پایداری است."

 

چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 03:40 ب.ظ

عشق سالهای وبا

هنوز خیلی از اومدن پاییز نگذشته که من کاملا سردمه، صبح ها دلم می خواد ژاکت بپوشم برم سر کار، حال و هوای خودم هم خیلی روبراه نیست، فکر کنم به خاطر اینه که  چند وقتیه به بهونه مشغله کاری، تنبلی رو پیشه خودم کردم و مثل هزاران زن تنبل ایرانی ورزش نمی کنم، همین هم باعث رخوت و سستیم شده، به خودم قول دادم دوباره ورزشو شروع کنم، بیشتر از رخوت و سستی نگران اینم که خدای نکرده چاق بشم و از چشم آقایون محترم؟! بیفتم، زیبایی و تناسب اندام ظاهرا به اندازه نجابت که در گذشته ها ملاک بود، مهم شده! 

 

 دیشب با بابا و مامان رفتیم عروسی یکی از فامیلای دور بابا، بس که بابا جان تو ماشین از دوری راه و ترافیک غرولند کردند، حسابی اعصابمان سرحال آمد! البته من هم  در جواب غرغر های بابا جان، غرغر کردم و کلا در 2 ساعتی که در ترافیک در محضر هم بودیم حرف درست و حسابی بینمون رد و بدل نشد، میدونید من همیشه در حین صحبت با بابام به بن بست میرسم، زیپ دهنمو میبندم و خفه میشم. 

 

من هنوز با 28-29 سال سن نمی دونم چی می خوام، نمی دونم ایده آلم چیه، نمی دونم می خوام چیکار کنم، وقتی تنهام از یک سو احساس رهایی می کنم که مردی در زندگیم نیست، از سوی دیگه بعد از چند وقت تنهایی دوباره هوس می کنم با کسی آشنا شم، و اگه خیلی خوب بود زنش شم، و چه بسیار که این ندانم ها در زندگیم زخم می شود، زخم هایی که به قول صادق هدایت مثل خوره روح را می خورد! 

 

شروع کردم به خواندن کتاب "عشق سالهای وبا " اثر مارکز . بی نظیره، هم مارکز، هم این کتاب ! چند روز پیش به دوستم گفتم: دلم می خواست معشوقه مارکز بودم !!! و این هم چند جمله زیبا از کتاب عشق سالهای وبا: 

 

"عقل زمانی به سراغ انسان می آید که دیگر کاری را از پیش نمی برد."

"جنگ در کوههاست، چون تا آنجا که من به خاطر می آورم، آنها ما را در شهرها با حکمها و دستوراتشان کشته اند نه با گلوله! "

مریم21 مهر89

یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 11:16 ق.ظ

امنیت اجتماعی!

یکی از دوستان تعریف میکرد، داخل مینی باس در جاده رودهن در ترافیک نشسته بودند که ناگهان دختری جیغ می کشد، کاشف به عمل می آید دختر کنار پنجره باز نشسته بوده، کامیونی در آن شلوغی جاده، کنار مینی باس متوقف می شود، کابین راننده کامیون دقیقا کنار پنجره دختر بوده است، راننده حقیر دستش را از پنجره کامیون درآورده و گونه دختر از همه جا بی خبر را نیشگون گرفته، دختر هاج و واج ترسیده و جیغ کشیده، ترافیک به خود تکانی داده و کامیون از کنار مینی باس رد شده است!!! 

 

 یکی دیگر از دوستان تعریف میکرد، عده ای شبانه ریخته اند سر ساختمان نیمه کاره برادرش و همه کارگرها را تا سرحد مرگ کتک زده و بدون اینکه چیزی بدزدند فرار کرده اند، یکی از کارگرهای ساختمانی گفته که دست بعضی از آن یورش گران تبر بوده است!!! 

 

یکی دیگر از دوستان نزدیک تعریف میکرد، در پارکینگ پارک طالقانی با آقایی در ماشین نشسته بوده اند، و در حال روشن کردن ماشین بوده اند  که ناگهان دو نفر با لباس ش خ ص ی با موتور سر میرسند، نسبتشان را میپرسند و مدارکشان را بررسی میکنند، دوستان ما از ترس حتی جرات نمیکنند از آقایان موتوری بپرسند شما کیستید؟ کارت شناسایی دارید؟ مدارک یکی از این دوستان توقیف و حالا چند روزی است که دوندگی می کند برای باز پس گیری مدارکش!!!!!

مریم18 مهر89

1 2 >>