X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 11:52 ق.ظ

موبایل هاتان خاموش دل هاتان روشن باد!

چند وقتیه به سرم زده تلفن همراهمو خاموش کنم و دیگه ازش استفاده نکنم، آخر خود بهتر از من می دانید که چه ضرری دارد این کوچک همراه نام آشنا و چه سان آدمی را به خود وابسته می کند،به حدی که حتی شب ها نیز آن را بالای سرمان میگذاریم ،گویی که قرار است کسی کاری فوری با ما داشته باشد، عادت نگاه کردن مداوم به این کوچک صفحه همراه، عادت منتظر بودن برای اینکه شاید کسی تو را یاد کند،دوست ندارم این عادتها را و دارم فکر می کنم که شاید زندگی بی فن آوری چندان هم بد نباشد،البته تصمیم سختی است،هنوز مطمئن نشده ام که این کار را خواهم کرد یا نی ؟ اما چند وقتی است دارم بهش فکر می کنم! 

 

و نمی دانید شبها چه خوش می گذرد با مولانا و چه روح بخش است نفسش و چه سماعی می کند این مرد ،حیرانم از او،از سخنش،از سماعش، از نوشته هایش،آخر خود بخوانید و حض ببرید :

"انگشتری سلیمان را در همه چیزها جستیم در فقر یافتیم.با این شاهد همه شکن ها کردیم به هیچ چیز چنان راضی نشد که بدین،آخر من روسبی باره ام،از خرده گی کار من این بوده است،ندانم. مانع  ها را این برگیرد،پرده ها را این بسوزد،اصل همه طاعت ها این است،باقی فروع است.

 

و این چند خط هم بیان احساسم است برای عزیزترین جوشکار دنیا !!

 گرچه دور از عارضم در آن غمین وادی پر خار و خسی

گرچه هر دم گرم گرم است آن بیابان آن زمین

گرچه تو دوری به ظاهر  از کنارم ای عزیز

هر دم از یاد صدایت در خیالم زنده ای

هر دم از ناز و نیازت در برم  بنشسته ای

خود ببین این من ندیده دل به تو بسپرده است

خود چه گردد حاصلم گر رو به دیدارت نهم

مریم27 تیر89