X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 08:52 ق.ظ

آرزوهای تابستانی من

وقتی فصل تابستون میشه،معمولا مردم از فرصت استفاده می کنند و به مسافرت میرند،سفرهایی که  باعث نشاط و آرامش روح میشه و با رفع خستگی جسمی و روانی، آدمیزاد دوباره به کار و زندگی خودش برمیگرده،از سوی دیگر و از اونجا که آرزو بر جوانان عیب نیست،و باز هم از اونجا که میگن پادشاه عالم بخشنده است پس ازش چیزهای بزرگ بخواید،من هم با فروتنی تمام آرزو می کنم، بتوانم به زودی زود بروم پاریس،دلم می خواهد در خیابانهایش قدم بزنم،و هرگاه خسته شدم بروم به کافه هایش ! همان کافه هایی که روزی سیمون دوبوآر ، آلبر کامو و سارتر در آن مینشستند،فکر می کردند و بحث  و حتی گاه شاید عاشق می شدند،آری آرزو می کنم بتوانم به زودی گوشه یکی از این کافه ها بنشینم ، شکلات داغ بخورم و خیالم هم نباشد که غمین است گاه این زندگانی ! آری و بسیار خوشنود می شوم اگر از آنجا بروم نیو انگلند NewEngland    آخر در آنجا دهکده ای است ساحلی به نام راک پورت Rock Port که بسیار زیباست، فراوان قایق ماهیگیری دارد و یک کلبه قرمز ماهیگیری که شده است نماد آن دهکده،آری بدم نمی آید بروم آنجا ، بنشینم بر لب اسکله و فقط ماهیگیرها را تماشا کنم،قایق ها را و غروب خورشید را ، آخر می دانید آنجا  زندگی زیباتر است و من خوشنودتر و به من چه اگر گاه زندگانی بالا و پایین دارد !!  بله و در آخر آرزو می کنم از آنجا بروم قونیه بر مزار مولانا جلال الدین محمد رومی،زیارتش کنم و ببینم آن آرامگاه را ، می خواهم سماع کنم، برقصم و بچرخم،می خواهم به مولانا بگویم که چه بسیار ساعت ها که با او در خلوتم گذرانده ام و چه دوستش دارم،می خواهم شعر خودش را برایش بخوانم:  

 

هر که در اشکار چون تو صید شد       صید را ناکرده قید او قید شد

هر که جویای امیری شد یقین          پیش از آن او در اسیری شد رهین 

  

 و در پایان این آرزوهای تابستانی آرزو می کنم پدر جان اجازه دهد من به این سفرها بروم،آخر بابا جان من 28 سال سن دارم و مطمئنم  و مطمئن باش گرگ نمیخورد مرا ، آخر به قول مولانا:   

گرگ درنده ست نفس بدیقین   چه بهانه می نهی بر هر قرین

در ضلالت هست صدکل را کله   نفس زشت کفرناک پرسفه

  

آری پدر جان اگر هم گرگی باشد نفس خود ماست، و لا غیر!

 

مریم آرزومند23 تیر89