X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

دوشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 09:14 ق.ظ

پیرمردی با کلاه شاپو!

وای نمی دونید چقدر هیجان زده ام ! آخه یه اتفاق جالب برام افتاد،صبح ها که پیاده روی می کنم همیشه پیرمردی رو می بینم که یه کت و شلوار کرم رنگ مندرس پوشیده و یه کلاه شاپو رو سرشه ،همیشه میبینمش، از مقابل هم رد میشیم، خیلی پیره، با لبخندی رو لب. نزدیک 2 ماهه می بینمش! این روز های آخری به خودم می گفتم: بهش سلام کنم . نمی دونم روم نمیشد یا .... نمی دونم به هر حال از کنار هم رد می شدیم.تا اینکه امروز دوباره دیدمش، از دور داشت به سمت من میومد. به من رسید، ایستاد!!! گفت:" ببخشید حاج خانم" گفتم: "  بله "  گفت : " من 30 ساله دارم پیاده روی می کنم ،از اینجا تا تجریش رو پیاده میرم،من باغبونم ، ذوق می کنم تو جوون هم پیاده روی می کنی،  سر نمازم برات دعا کردم." من ازش تشکر کردم و با لبخند از هم خداحافظی کردیم.خوشحالم چرا که پیرمرد برام دعا می کنه،خوشحالم چرا که با هم حرف زدیم.من هیجان زده ام و منتظر تا فردا صبح که دوباره ببینمش و بهش سلام کنم!!!

 

حاج خانم مریم 28  اردیبهشت