X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

پنج‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 11:11 ب.ظ

آب بازی!

ظهر تابستون کودکیهام ،وقتی مامانم میخوابید و سکوت تمام خونه رو فرا می گرفت،یواشکی میرفتم تو حیاط ،شیلنگ آبو بر می داشتم و شروع می کردم به آب بازی.تمام حیاطو خیس میکردم.باغچه رو آب میدادم،دیوارها رو خیس می کردم و درست در همین اثنا مامانم که نمیدونم چطور از خواب خوش ظهر تابستان بیدار شده بود،سر میرسید و شیلنگو از دستم میگرفت،شیر آبو میبست و منو میبرد تا لباسامو عوض کنه،من هم که از سر و روم شر شر آب می چکید،قیافه حق به جانبی به خودم می گرفتم،و میگفتم: چیه خوب داشتم بازی می کردم!در حالی که مامانم تند و تند منو دعوا می کرد و بهم میگفت: دیگه حق نداری بری سر شیلنگ آب ،من به فکر این بودم که فردا چه طور برم آب بازی؟چطور خودمو خیس آب کنم؟و چطور مامانمو خواب کنم؟ 

 

   

 یکی از خواهرام کتابخون نیست،چند روز پیش بهم گفت:مریم من چی کار کنم کتابخون بشم؟جوابی نداشتم بهش بدم! به شوخی بهش گفتم: یه استعداد ذاتیه که تو نداری!! نمی دونم چرا ما دو خواهر که در یه خونه و تحت شرایطی تقریبا مشابه رشد کردیم،یکیمون کتابخون شد ودیگری نشد.یادمه دوران نوجوونی بابا که بهمون پول تو جیبی می داد،اون خواهرم پولاشو جمع می کرد میرفت طلا می خرید،من جمع می کردم می رفتم کتاب میخریدم!!  

 

  

یه گلفروشی نزدیک خونه ماست،من همیشه ازش گل می خرم.همیشه وقتی منتظرم تا گلها رو برام تزئین کنه، ازم میپرسه : مجردی یا متاهل ؟ در جواب میگم : مجرد . اونم میگه: عجله نکنی ها.منم همیشه میگم: نه عجله ندارم. نمیدونم چرا همیشه این سئوال تکراریو میپرسه؟!! سئوال تکراری گل فروش محله شما چیه؟؟ 

 مریم 24 اردیبهشت