X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

سه‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 09:48 ب.ظ

غصه ها

چه بسیار که ایده هامان سر زا میروند، چه بسیار که در حسرت با هم بودنمان، آه می کشیم. چه بسیار شبها  و روزها که آرزوی جوانی برای والدینمان می نماییم، غضه ها می خوریم، اشک ها در چشمانمان جمع می شود، و چه سخت است تلاش برای اینکه اشکها از چشمانمان سرازیر نشوند، شرمنده می شویم، نمی خواهیم کسی اشک هامان را ببیند، غصه هامان را عیان ببیند، می خواهیم فکر کنند بی خیالیم، خونسرد، بی عار بی عار....و چه سان قلب هامان از شادی و غم، پر و خالی میشود و ما نمیدانیم با این بالا پایین شدنها چه کنیم! با این جوش و خروشها، با این فراز و فرودها ! چه بسیار که آرزوی بازگشت به روزهای خوش کودکی می نماییم، روزهای بی خیالی و پرسه زدن در کوچه ها، سنگ، کاغذ، قیچی، بازی کردن و ناگاه می اندیشیم شاید همه اش رویای شبی گرم و تابستانی است، شاید روز با انعکاس نور خورشید در چشمهامان، در بالکن خانه از خواب بیدار شویم و خودمان را دختر بچه ای 4 ساله، پیچیده در ملحفه سفید، ببینیم، شاید!

                                                                             مریم9 آذر89