X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:37 ق.ظ

متلک در روز روشن!

امروز صبح که از خونه بیرون اومدم، هوا هنوز خنک بود ، در حین نفس عمیق کشیدن بودم که ناگهان بوی تند عرق اذیتم کرد،کنارمو نگاه کردم ، یه مرد قد بلند که از صورتشم عرق میومد پایین از کنارم رد شد ، تا منو دید گفت: س ی ن ه ه ا ش و !! من اخمهایم را ریخته ، بی پاسخ به راهم ادامه دادم. به خودم گفتم : ولش کن آدم نیست ارزش جواب دادن نداره ، الان رد میشه. تند تند گام برداشتم تا کنارش نباشم ،گامهاشو تند کرد!!!! آهسته کردم شاید رد بشه،گامهاشو کند کرد!!!! دیگه نمیتونستم ساکت باشم، بلند فریاد زدم: مرتیکه د ی و س خجالت نمیکشی اول صبح متلک میگی! خانمی می کنم جوابتو نمیدم دنبالم راه میوفتی! حیا کن مگه تو ناموس نداری؟! مرتیکه کثیف رذل راهشو کج کرد و پیچید تو یه کوچه فرعی . من موندمو یه اعصاب داغون . وای که چه مملکت کثیفی داریم ، خوش به حال اونایی که رفتن، خوش به حالشون! یاد سخنهای سخیف ا ح م د ی ن ژ ا د در جمع ایرانی های خارج از کشور می افتم، سخنانش در باره ........ و لو لو !!!!!! دیگر از مردم عامی چه توقع دارم؟!  

 

پی نوشت: در حال رفتن به محل کارم بودم،چندان آرایشی نداشتم،مانتوم تنگ نبودو مقنعم بلند بود!!!!  

 

مریم 24 مرداد89