X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

شنبه 4 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 08:15 ق.ظ

زن خانه دار

ظرافت های زنی که او را خانه دار می نامند.

برای مادرم همو که خودش را وقف فرزندانش کرده است.

از خواب که پا میشه زیر کتری رو روشن میکنه تا آب جوش بیاد،چایی رو دم می کنه،حواسش هست تا چایی نجوشه! نون تازه می گیره چون اشتها رو بیشتر می کنه . از اونجایی که هوا خوبه ، میز صبحانه رو تو بالکن خونه می چینه!کاری که همیشه شوهرشو خوشحال می کنه.....در کابینتها رو بازو بسته میکنه ، شکرپاشو بر میداره،شکر پاش خالیه !  با ظرافتی که خاص زنان خونه داره ! شکر پاشو پر می کنه ،بعد به سراغ رادیو میره  و اونو روشن می کنه !!!...........

 حین شستن ظرفها فکر میکنه که باید چند دست لباس جدید بخره، و برای خیلی کارها تصمیم بگیره: ثبت نام بچه ها در مدرسه ،مواظبت از مادر بزرگ،تعویض خونه،مشاوره با دکتر روانشناس،آخه عصرها دلش میگیره،می ترسه افسردگی باشه! ............

امروز باید ملحفه ها رو  هم بشوره،میشینه  لب تخت و آهسته آهسته  نخ  ملحفه ها  رو از پتوها و تشک ها باز می کنه، در حالی که پیش خودش فکر می کنه : عصر حتما باید برم آرایشگاه، دلش می خواد رنگ موهاشو عوض کنه،می خواد یه کمی به سرو وضعش برسه،از اونور هم باید بره کتابفروشی، می خواد برای خودش و همسرش کتاب بخره!رفتن به گلفروشی هم جزئی از برنامه های امروزشه ! دلش گل نرگس می خواد،دیشب به شوهرش گفته بود: ...... قدیما برام بیشتر گل می خریدی...........

ماشین لباسشویی کارش تموم شده،درب ماشینو باز می کنه،رخت و لباسهای شسته رو میریزه تو سبد رخت،باید رو بند پهنشون کنه ،یکی یکی با دقت و ظرافت،رختها رو پهن می کنه .................. با همه گرفتاری ها و کارهایی که داره ، دوره دوستای دبیرستانو،دانشگاه هم نباید از دست بده ، به خودش میگه: یه تلفن بهشون بزنم بگم این ماه دوره خونه من باشه !

میشینه پشت میز،تقویمو باز می کنه ، دنبال یه وقت مناسب برای سینما رفتن می گرده،آخه همسرش گفته بود: ...........  یه وقتی بذار، این بار دو تایی بریم سینما !میدونی چند وقته دو تایی جایی نرفتیم؟؟ !! تلفنو بر میداره و به همسرش زنگ میزنه ،میگه:........ سه شنبه شب خوبه؟ شوهرش میگه: خوبه ،فقط باید به بچه ها بگیم اونشب برن خونه مادربزرگ تا بعد بریم دنبالشون .....................

میاد سراغ اتاق پسرش،کتابخونشو مرتب می کنه ، پسرش17 ساله س  ! دستمال گردگیری رو رو لبه کتابخونه میکشه ، یادش میاد وقتی دختر خونه بود، مامان از کلی از رازهای زندگیش بی خبر بود ، حالا پسرش یه دنیا داره که اون ازش بی خبره!!!...............

 برای پسرش نگرانه،برای خونه ای که باید پارسال ساختش تموم میشد،دلواپسه،برای آینده دخترش دل نگرانه ،برای آزادی مملکتش ...........................

ظهر شده! باید بچه هارو از مدرسه بیاره،نمی دونه چرا خسته س، دلش لک زده برای روزایی که دختر خونه بود و تا لنگ ظهر می خوابید، ظهر که از خواب بیدار میشد ، همه چیز آماده بود....... اشک تو چشماش جمع میشه،خسته شده ،ولی زندگی نگهش میداره،دلش می خواد به این دخترایی که تو خیابونا، بی خیال زندگی و مسئولیت هاش مشغول گشت زدن هستن بگه : هی منم یه روز مثل شما بودم، بی خیال بی خیال ....................

دخترشو از دبستان بر میداره ، بعد سراغ پسرش میره تا از جلو دبیرستان سوارش کنه،پسر دوباره شروع میکنه به غر زدن  که چرا دیر اومدی ؟ مادر بهش حق میده،نوجوونا رو خوب می فهمه ،یاد درگیری های خودش و پدر خدا بیامرزش میفته ،زیر لب زمزمه می کنه: ای کاش بابا زنده بود، ای کاش کارمو ول نکرده بودم ،ولی مجبور شده بود،دو تا بچه،کار خونه،مسئولیت مادر بزرگ،مجبور شده بود..............پشت چراغ قرمز توقف می کنه،موبایلش زنگ می خوره. یکی از دوستای قدیمش پشت خطه ، با خوشحالی میگه: سلام................ و ناگهان بغضش می ترکه.......... می خواد با دوستش درد دل کنه ! پسرش با تعجب نگاهش می کنه و میگه : مامان چراغ سبز شد...........................................

مریم4 مهر 88