X
تبلیغات
پیکوفایل

واگویه های تنهایی

پنج‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 09:53 ب.ظ

بی پدری!

برای پونه که بی پدر شد....

از همان 4 ماه پیش که به استخدام شرکت ما در آمدی،با هم دوست شدیم. میدانستم دختر خوبی هستی ، به دلم نشستی و چه زود با هم دوست شدیم!همیشه لبخندی  بر روی لبانت بود ، ظهرها با هم غذا می خوردیم و برای هم می گفتیم از زندگی هایمان و آرزوهایمان،برایمان گفتی از پدرت که قلبش درد می کند و2 بار عمل باز قلب کرده،برایمان گفتی که پدرت در انتظار سومین عمل قلب در خانه بی تابی می کند.می گفتی عصرها که به خانه می روی با پدر و مادرت سریال lost  می بینی! برایمان عکس پدر و مادرت را آوردی و چه پدر نازنینی داشتی،پدرت به گونه ای شبیه پدر من بود،با همان بزرگی و شکوه! از پدرت گفتی که علی رغم ترست از رانندگی، برایت ماشین خریده و به تو گفته:"  باید روی پای خود بایستی چون من همیشه نیستم! " وقتی از سختگیری هایش میگفتی ،یاد پدر خودم می افتادم، و تو چه بسیار دوستش داشتی. 2 هفته پیش روزی گفتی:" فردا پدرم را عمل می کنند،شرکت نمی آیم، برای پدرم دعا کنید" و چه سان دلتنگ بودی و نگران ! فردایش آمدی،  عمل به تعویق افتاده بود! سرانجام عملش کردند و ناگهان خبر دار شدیم که قلب پدرت تاب نیاورده این جراحی سنگین را و از پیش تو رفته است! وای پونه جان پدرت رفت ؟!  نازنینم ترس از مرگ پدرو مادر در دل من نیز هست ، فقدانی که حتی تصورش برایم ممکن نیست و حالا این ترس برای تو  از خیالی در ذهن و نگرانی ای در دل به واقعیتی وحشتناک تبدیل گردیده و من نمیدانم چطور می خواهی تاب بیاوری این فقدان را ؟ دیگر غروب ها که به منزل می روی و کلید را در درب می اندازی پدرت را نمیبینی ! دیگر نیست تا برایش روزنامه بخری ! دیگر نیست تا خودت را برایش لوس کنی. پونه جان یاد عکسی افتادم که سال نو با پدرت انداخته بودی! دستش را به گردنت انداخته بود و چه لبخندی بر لب داشت و امیدوار بود به زندگی در کنار یگانه دخترش! پونه جان بی پدری دردی است تسلی ناپذیر ،سخت است و چه دردناک. نمیدانم چطور امروز او را در سینه قبرستان به خاک سرد سپردی؟ دیگر نمی بینی اش،دیگر نیست تا دستش را بر شانه ات بیندازد،پونه جان سخت است بی پدری ! جانکاه است و من نمیدانم چه سان تاب می آوری ؟ گریه کن ، اشک بریز، فریاد بزن، آخر کم کسی را ازدست نداده ای، پدرت بود.....

مریم 7 خرداد88