X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

جمعه 14 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 12:01 ق.ظ

تصمیم بزرگ!

دیشب برای جوجه قناریهامون اتفاقی افتاد که من بدون اغراق 1 ساعت براشون مثل ابر بهار گریه کردم.آخه جوجه ها یکیشون اومده بود رو نی ،بابا رفت کمکش کنه که برگرده تو جاش، ولی بقیه جوجه ها هم ترسیدن و پریدن بیرون! در حالی که جیک جیک میکردن و بال بال میزدن، دلم براشون کباب شد ،میترسیدم پاشون یا پرشون شکسته باشه ! انقدر حرص خوردم و گریه کردم که دیشب از غصه جوجه قناریها خوابم نمیبرد،بابا بهم میگفت:" باباجون طبیعیه اینا طوریشون نمیشه" ولی من باز گریه میکردم،سرانجام از دست خودم و این دل نازکیم عصبانی شدم، به خودم میگفتم:" اصلا به جهنم! بمیرن! از آدمایی که جلو چشمم مردن که عزیزتر نیستن! " اینطوری خودمو دلداری دادم،ولی تا همین امشب هم ناراحت و کسل بودم و غصشونو میخوردم، دل نازکی زیادم بده ها!!!

اخیرا کتابی خوندم به نام"فرزند پنجم" اثر"دوریس لسینگ" ترجمه" کیهان بهمنی" کتاب تامل برانگیزیه،داستان مربوط به خانواده خوشبختیه که چهار فرزند دارن ،زن خانواده برای بار پنجم حامله میشه وپسری به دنیا میاره،پسری که غیرطبیعیه . با به دنیا اومدن این بچه، خوشبختی از اون خونه میره! خانواده تصمیم میگیرن، کودک رو به مرکز نگهداری آدمهای غیرطبیعی بسپارن ، فرزند غیرطبیعی به آسایشگاه سپرده میشه و دوباره خانواده روند طبیعی زندگیو پی میگیره ! ولی مادر 4 ماه بیشتر طاقت نمیاره ،به آسایشگاه میره، بچه رو برمیگردونه و تصمیم میگیره بچه رو خودش بزرگ کنه،خوشبختی دوباره از اون خونه و خونواده میره! سوالی که پس از خوندن داستان براتون بوجود میاد اینه: اگه من جای اون مادر بودم چه میکردم؟؟چند روزی به این موضوع فکر میکردم .اگه من جای اون مادر بودم بچه رو به آسایشگاه میسپردم و میگذاشتم بقیه بچه ها زندگی خوبی رو بگذرونن یا اون بچه رو به خونه برمیگردوندم و خوشبختی رو از دیگر بچه ها میگرفتم؟تصمیم سختیه ! تا اینکه دیشب اون اتفاق برای جوجه قناریها افتاد و من مطمئن شدم که من هم فرزندمو به آسایشگاه نمیسپارم!!

مریم 14 فروردین 88