X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

یکشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 10:01 ق.ظ

دالی فسقلی!

کتابهایم کو؟

به بهانه نزدیک شدن روز جهانی کتاب کودک (دوم ایپریل)  

آری کودکیم را به یاد دارم، با کتاب گره خورده است،گرهی که امیدوارم کور باشد و هیچگاه باز نشود!! پدرم در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کار میکرد و چه بسیار روزهایی که مرا به کانون میبرد و من در کتابخانه جولان میدادم و کتاب میخواندم. هر کتابی که در انتشارات کانون چاپ میشد و در گروه سنی من قرار داشت ، با پدرم به خانه میامد.خوب به خاطر دارم ، پدرم پیکانی داشت که همیشه در صندوق عقبش کتاب بود. و چه روزها که با این دانای خوش زبان سپری شد . کتابهای کودکیم را بسیار دوست می داشتم ، در میانشان کتابی بود ، تحت نام  "فسقلی" . چگونه وصفش کنم؟وصف ناشدنی است ! فسقلی میگشت و همه چیز را به دقت میدید ، و من نیز به دقت فسقلی را میدیدم! تصویری که همینک به وضوح در خاطرم مانده است، تصویر فسقلی است با گیلاس بزرگی که در کنارش بود و چه میدانید، چه حظی داشت این گیلاس و فسقلی ! کتاب دیگری که دوستش داشتم "دالی" بود . خوب به خاطر میاورم، پسر بچه ای که حیوانات با او دالی میکردند ! و چه تصاویر آرامش بخشی داشت  این کتاب !!کم کم بزرگتر شدم و دیگر کانون پاسخگو نبود،خواهرم کتابدارکتابخانه ملی ایران بود،آن روزها در نیاوران ساختمانی داشتند و من چه بسیار تابستانها که صبح زود از شوق رفتن به کتابخانه از خواب بیدار میشدم ،لباس میپوشیدم و با خواهرم به کتابخانه میرفتم، نازی(خواهرم) مشغول کار میشد و من جولان میدادم، جولانگاه  من قفسه های کتاب بود.  وه ! چه بوی دل انگیزی میداد و من چقدر ساختمان نیاوران را دوست داشتم.قبل از ورود به ساختمان کتابخانه ملی در نیاوران، آبشارکی بود که بالای آن نوشته شده بود: " آسمان آبی است" و حقیقتا آن روزها آسمان آبی بود! هرگاه خسته میشدم به باغ آن ساختمان دل انگیز میرفتم ، بر روی چمنهای مشرف به فرهنگسرای نیاوران لم میدادم،گاهی نیز دوان دوان به سوی حوضکی میرفتم که پربود از بچه قورباغه و چه آهنگ دلنشینی داشت قور قورشان و بی تردید آسمان آبی بود! خواهرم بسیار مهربان بود،خوب به خاطر دارم ، همیشه مرا به نمایشگاه کتاب میبرد و برایم با پول خودش ، کتاب میخرید، آخر کتاب گران بود و بابا کارمند !! چه دلپذیر روزها و شبهایی که با کتاب سپری کردم. هم اکنون بزرگ شده ام ،دیگر دالی نمیکنم ، فسقلی هم نمیخوانم ! میگویند: خانمی شده ام! دیگر تنها به خیابان انقلاب میروم و چه فراغ بالی، وقتی از این کتابفروشی به آن کتابفروشی میروم و تا میتوانم کتاب میخرم و تا میتوانم کتاب میخوانم. اما نه ! میدانم این روزها بسیار کمتر از سابق  کتاب میخوانم ،آخر آن روزها آسمان آبی بود.قورباغه بود و من دالی میکردم!!

 

مریم 9 فروردین 88