X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 01:36 ب.ظ

مرد من نبود!

دوباره یه آقایی که می خواست ازدواج کنه بهم معرفی شد ! قرار شد همو ببینیم ! آراسته رفتم سر قرار !!!! گفته بود با یه ماشین نقره ای میاد ! دیدمش، ایستاده بود کنار ماشین نقره ای، اما نخواستم باور کنم که همین مرده،خواستم از کنار ماشین رد بشم که گفت: "خانم ...." گفتم:" بله" و سوار شدم!! همون اول که دیدمش به خودم گفتم نه ! مردی بود، بلندقد و هیکلی،بهش میومد 2 تا بچه داشته باشه !!! ولی پسر بود !  دیپلمه ، شغل : آزاد !!! رفتیم داخل یه کافی شاپ ، همون قهوه خونه خودمون!!!شروع کرد به حرف زدن،گفت و گفت و من به تک تک اجزای بدنش نگاه می کردم ، به دستاش که شبیه دستای بابام بود،به لباس پوشیدنش که اصلا دوست نداشتم،به یقه باز و زنجیرطلایی که از اون زیر برق میزد.از خونواده اصیلی بود ،اهل تهران ، مثل بازاری ها حرف میزد،می خواست منو متقاعد کنه که نجیبه،نجیب بود و میخواست با حرفاش به من ثابت کنه.من نگاهش می کردم، گفت و گفت . منم چند کلمه ای گفتم، مطمئن بودم مرد من نبود . متعلق به نسل دیگه ای بود،دنیاش با من فرق می کرد، نه مرد من نبود ! منو رسوند خونه،مامان بابا گفتن: "چطور بود؟"  گفتم:"خوشم نیومد مرد من نبود! " بابام گفت:" از هرکی یه ایراد بگیر!! مرد من نبود دیگه چه صیغه ایه" حوصله نداشتم جواب بدم!! حوصله ندارم براش احساسمو بگم. بله خیلی ادعا میکنم که من از ظاهر آدمها قضاوت نمیکنم!!ولی منم از ظاهر قضاوت کردم با همون نگاه اول خطش زدم.منی که ادعا میکنم ظاهر مهم نیست ، به خواهرم زنگ زدم گفتم بهشون بگه نه !! میخواستم تموم شه .زود زود! به خودم میگفتم: چرا از ظاهر قضاوت کردی ؟ چرا فرصت بیشتری بهش ندادی؟جواب میدادم: نه ظاهر هم مهمه باید چهرش به دلت بشینه.دنیاش با دنیای تو فرق داشت. اگه بخوام دنیا رو به دو طبقه تقسیم کنم باید بگم: دنیای من فرهنگیه،دنیای اون بازاری.حالم بد بود از این ملاقات هایی که به هیچ جا نرسیده ! نه مرد من نبود . خوابیدم اما 3 صبح از دل درد وحشتناکی که مقدمه عادت .... است بیدارشدم!! تا حالا 2 بار دل دردهای وحشتناکی گرفتم که از زور درد فریاد زدم. دیشب سومین بار بود! به زور خودمو به جعبه قرصها رسوندم .حتی توان نداشتم درش رو باز کنم، دادزدم: مامان...........مامانم بیدار شد ، قرص بهم داد و من از زور درد گریه می کردم. بابام بیدار شد و من ناله میکردم. کم کم مسکن درد رو محو و لرز جاشو گرفت ."مامان سردمه، مامان دارم میمیرم ،مامان ... " نزدیکای صبح لرز هم از تنم رخت بربست و من به این می اندیشیدم که اگه زن اون مرد درشت هیکل بازاری شده بودم !! میتونست مثل مامان آرومم کنه ؟ میتونست نبات بهم بده؟ میتونست تاب دادها و ناله های منو بیاره ؟ نه نمی تونست، اون مرد من نبود!!!

 

مریم 18 اسفند