X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 02:22 ب.ظ

مهمان ناخوانده

 

سلام. می خوام درباره یه نمایشنامه فوق العاده براتون بنویسم،این نمایشنامه عنوانش هست:"مهمان ناخوانده" و توسط "اریک امانوئل اشمیت" نوشته و " تینوش نظم جو" اونو ترجمه و"نشر نی 1387" چاپش کرده.بعضی وقتها کتابهایی رو میخونیم که در حین خوندنش لذتی وصف ناشدنی نصیبمون میشه، حس و حالی که دلمون می خواد تا ابد برامون بمونه ،دلمون میخواد به هر دوستی ،پیشنهاد کنیم که فلانی این کتابو از دست نده ،حتما بخونش،دلمون میخواد برای همه دوستامون از این کتاب بخریم و بهشون هدیه بدیم،دلمون میخواد داستان رو برای کسی تعریف کنیم و با کسی که این کتابو خونده تبادل نظر کنیم.بله "مهمان ناخوانده"از این دست کتابهاست.انقدر برام جالب بود که 2 بار پشت سرهم این کتابو خوندم و بار دوم ازش یادداشت برداشتم.داستان این نمایش بزرگ در شب 22 ایپریل سال 1938 و در مطب دکتر زیگموند فروید و در زمان حمله نازی ها به اتریش رخ میده.شخصیت های این نمایشنامه عبارتند از:زیگموند فروید،آنا فروید،مامور نازی و ناشناس.

نمایشنامه با دستگیری آنا فروید توسط نازی ها و بردن او به گشتاپو آغاز میشه،فروید که از دستگیری آنا بسیارپریشان و ناراحته، در شب دستگیری ناگهان ناشناسی رو در مطبش می بینه که کل نمایشنامه حول محور مکالمه فروید و ناشناس میچرخه و این گفتگوها ، استدلالها و احساسات انقدر دلچسب و فوق العادس که نمیتونم بخش هایی از اونو براتون نقل نکنم.به امید اینکه شما رو درحظ وافر خودم شریک و ترغیب به مطالعه این نمایشنامه کرده باشم.

بخش هایی از نمایشنامه "مهمان ناخوانده" نوشته "اریک امانوئل اشمیت" ترجمه "تینوش نظم جو" :  

 

"فروید: شما کی هستین؟"

"ناشناس: به هرحال باورم نمیکنین،یه کم با هم گپ بزنیم،باشه؟"

فروید از ناشناس میخواهد که برایش یک داستان را تعریف کند.ناشناس در بخشی از داستان در حالی که فروید با او همراهی می کند می گوید:" من زیگموند فروید هستم،پنج سالم است،من هستم و باید این لحظه را به یاد بیاورم"

"ناشناس: و همچنان بدون اینکه به زبون بیاری به خودت گفتی: و هنگامی که من فریاد می زنم و گریه می کنم،خانه خالی است.هیچکس صدای مرا نمی شنود و دنیا همین خانه خالی است که در آن وقتی صدا میزنیم هیچ کس پاسخ نمی دهد.من اومدم بهت بگم اشتباه می کنی همیشه کسی هست که صدات رو بشنوه.کسی هست که بیاد."  

 

 

فروید در حالی که فکر میکنه ناشناس رو هیپنوتیزم کرده ازش می پرسه:

"فروید :دکتر فروید کیه؟"

"ناشناس:انسانی که فرضیه های زیادی رو برزده،هم حقایق زیادی کشف کرده و هم زیاد اشتباه کرده.یعنی میشه گفت یه نابغه"

"فروید:شما دارین بازی میکنین.چه جوری تونستین اتفاقی رو که توی پنج سالگیم برام افتاده تعریف کنین؟"

"ناشناس:...........بعضی آدمها قدرت تعریف کردن داستانهایی رو دارن که هرکسی میتونه فکر کنه داستان خودشه: به این آدمها میگن نویسنده.شاید من خدا نیستم،فقط یه نویسنده خوبم..."   

 

"ناشناس:...یک روز اومد که فهمیدی پدرت تنها یک انسانه."

"فروید:اون روزی بود که بزرگ شدم."

" ناشناس: ...اون روزی بود که بچه تر از یک بچه به خدا پناه آوردی.....تو خواستی پدر طبیعیت رو با یک پدر ماورائ الطبیعه عوض کنی.خواستی اون رو تو ابرها بذاری.....پس من تنها یک توهم ارضائ کننده هستم؟! مگر نه؟"

" فروید:درسته"

" ناشناس: ببینم شما واقعا فکر کرده بودید من....(آسمان را نشان می دهد)...اونم؟"

"فروید: من دست و پام رو گم کرده بودم."  

 

 

"فروید:..........انسان توی یه زیرزمینه،.........تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده.انسان میدونه که این شعله همیشه روشن نمی مونه.انسان مومن جلو میره و فکر می کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره...انسان خدا نشناس می دونه که دری وجود نداره،می دونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده..........."

" ناشناس: انسان خدانشناس شما، تنها یک انسان ناامیده."

"فروید: ولی من اون یکی اسم ناامیدی رو می شناسم: شهامت .خدانشناس کسیه که خیالات باطل نداره،چون همه خیالاتش رو پس داده و جاش شهامت گرفته."

"ناشناس: به چه دردش می خوره؟چی به دست میآره؟"

"فروید: شرف"  

 

 

" ناشناس: اگه خدا بیاد و همینجا روبروی شما وایسته؟"

"فروید: اگه خدا جلو من ظاهر بشه ازش حساب پس می خوام.............."

" ناشناس: ازش چی می خواین؟"

"فروید: ................اگه خدا در برابر من بود،به همین جرم متهمش می کردم: به جرم دادن قول های باطل"

"ناشناس: قول های باطل؟"

"فروید: شر یعنی قولی که کسی سرش وای نمیسته.................... شر مرگ،قول زندگیه که یه کسی زده زیرش.........درد چیه باز هم یه قولی که زدن زیرش.شر اخلاقی چیه؟ظلمی که انسانها در حق هم می کنن،..........پس قولی که در گرمای سری کز کرده روی سینه های یک مادر داده شده بود کجاست؟.........پس این جدال چیه ؟قولی که زدن زیرش!.....ولی بدترین شر،محدودیت عقل ما،این هم آخرین قول باطلشه"  

 

 

" ناشناس: این قرن یکی از غریب ترین قرن های این زمین خواهد بود.اسمش رو میذارن قرن انسان،اما قرن تمام آفت ها خواهد بود،اما مادر همه آفت ها همون ویروسیه که نمیذاره تو به من ایمان بیاری: تکبر!................امروز این تکبر اومده و جای خدا رو گرفته..........شما بزرگان این قرن، انسان را با انسان و زندگی را با زندگی توجیه خواهید کرد.انسان چیه: دیوانه ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی میکنه!پس از تو ، انسانیت برای همیشه توی زندانش تنها می مونه................"  

 

 

" فروید: بسیار خوب: شما میگین خدا هستین؟ثابت کنین!......یه معجزه کنین"

"ناشناس:........ فکر می کردم معجزه هام رو فقط باید برای احمق ها نگه دارم......."  

 

 

" فروید: از اینجا برین بیرون........................................شما یه آدم سادیست هستین! سادیستی که از یه شب مغشوش سوئ استفاده می کنه!سادیستی که از ضعف من لذت می بره!"

" ناشناس: اگه ضعفت نبود من از کجا می تونستم وارد بشم؟"  

 

 

" ناشناس: ........می دونی خدابودن یعنی چی؟یعنی بودن در تنها زندونی که نمیشه ازش فرار کرد."

" فروید: پس ما چی ؟ ما انسان ها؟ ما براتون سرگرمی نیستیم؟"

" ناشناس: شما خودتون  کتاب هایی رو که نوشتین دوباره می خونین؟.............آدم ها هیچ وقت فکر نمی کنن که خدا چقدر می تونه تنها باشه!"  

 

 

"در کوچه زن و مرد دستگیر میشوند.صدای فریادشان زیر ضرب و شتم ماموران نازی شنیده می شود......."

"فروید: شما نمی خواین جلو اونها رو بگیرین؟"

"ناشناس: من انسان ها رو آزاد آفریدم...........آزاد در برابر خیر و شر.........."

"فروید: جلوشون رو بگیرین!"

"ناشناس: نمی تونم."

"فروید:  تو توانا هستی!"

"ناشناس: اشتبا ه میکنی. من انسان ها رو آزاد آفریدم ،اگه ربات آفریده بودم می تونستم همه چیز رو مهار کنم.........."

" فروید: پس چرا این جهان رو آفریدین؟"

" ناشناس: به خاطر همون چیزی.........که آدم حاضره همه کار براش انجام بده،....از روی عشق....."

"ناشناس به فروید که نشسته است نزدیک می شود  و در برابر او زانو می زند"

"ناشناس: ولی شما مهر خدا رو نمی خواین ،........شما خدایی رو نمی خواین که گریه می کنه ....زجر می کشه ،تو خدایی رو می خوای که در برابرش سجده کنی ،نه خدایی که در برابر تو زانو می زند........."  

 

 

"ناشناس: من دیگه میرم فروید........" 

"فروید: دیگه هیچ وقت نمی بینمتون؟"

"ناشناس: هر وقت که بخواین می تونین من رو ببینین.اما نه با چشماتون"

"فروید: پس با چی؟"

"ناشناس انگشتش را روی قلب فروید می گذارد"  

 

 

"فروید: از کجا معلوم که تو شیطان نباشی؟"

"ناشناس: خدایی که به وضوح مانند خدا ظاهر بشه خدا نیست،تنها پادشه جهانه،دور من باید تاریکی باشد،من به سر نیاز دارم،وگرنه دیگه چه انتخابی برای شما باقی می مونه؟.....من یه راز هستم فروید، نه یه معما."

مریم 12 اسفند