X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 05:17 ب.ظ

پروانه

پروا  ، نه ! پروانه ای با من سخن بگو

 

ادبیات سخن وری گاه چه جولان ها که نمی دهد، احوال روزانه و شبانه ،شخصی که با وی سخن می گوییم،و میزان صمیمیتمان ،مکان سخن وری،و بسیار عوامل ریز و درشت دیگر در این سخن وری ها اثر دارند ، و گاه چه شیوا میشوند وقتی در یک مکالمه طرف مقابل می گوید: دستت را  بر روی قلبت بگذار،چشمانت را ببند و تصور کن که هزاران پروانه در قلبت بال میزنند ،آری در قلب تو به جای خون، پروانه پمپاژ می شود!!! 

 

گفتم:وای چقدر خوبه که تو شعر میگی،خیلی دل نوازه!!!

گفت: مریم جان خیلی هم مهم نیست،چیز خیلی عجیبی نیست!

گفتم: آخه این روزا کمتر پسری پیدا میشه که شعر بگه،که پر از احساس باشه

 

کودک درونم بیدار است،غالب است،کنجکاو است، می خواهد از همه چیز سر در آورد،می خواهد همه جا برود،یادم می آید کودکی بیش نبودم که مادر و پدر قصد مهمانی رفتن کردند،به ایشان گفتم : منم می آیم،گفتند : نه آنجا جای بچه نیست، بمان خانه کنار خواهرانت. حدس بزنید چه کردم؟ لباس پوشیدم یواشکی رفتم داخل حیاط،درب پیکان بابام رو باز کردم و پشت صندلی مامان قایم شدم،10 دقیقه بعد مامان و بابا سوار ماشین شدند،من ساکت پنهان شده بودم،کوچک بودم شاید  6 یا 7 ساله،بعد که مطمئن شدم ماشین از خانه آمد بیرون و چند باری به این سو و آن سو پیچید، سرم رو بالا آوردم و گفتم: سلام ! منم باهاتون اومدم !

مریم31 مرداد89