X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

جمعه 18 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 08:58 ب.ظ

دل من می خواهد!

و نمی دانم آیا همه ما می اندیشیم به روزهامان و به شبهامان،به شادی ها و به غمهامان،به پدرها و مادرهامان،به عشق ها و به دلتنگی هامان،گذشته ها،رفته ها،آیا می اندیشیم؟من نمی دانم.آیا می دانیم که روزی بعد از سالها لباسهایمان را جمع می کنند،چرا که دیگر نیستیم تا بر تنمان کشیم،همان لباس هایی که روزی با  ذوق خریدیم و چه شبها و روزها که بر تن کردیم؛و چه خاطره ها که بر ما  گذشت! من نمی دانم آیا می دانیم که زندگی سخت کوتاه است و شاید زود باشد آن روز که لباسهایمان را از کمدمان جمع می کنند! پس  هم را دوست بداریم و از حضور  و وجود هم لذت ببریم .

 

مشغول خواندن کتاب فیه مافیه مولانا هستم،نمی دونم چی بگم ،فقط مثل اینه که مدام نسیم خنکی به صورتتون می خوره ،مثل اینه که تو آسمونا هستین،مثل اینه که مولانا عاقل ترین و دوست داشتنی ترین مرد دنیاس،قطعا درباره این کتاب  مفصلتر می نویسم.  

 

دل من می خواهد هوس کودکیش را بکند 

دل من می خواهد شود ان بچه بی دغدغه آن کودک شاد 

دل من قصد بازی کرده است 

دل من قصد نوازش کرده است 

دل من می خواهد نخورد غصه فرداها را 

دل من می خواهد رود از ظلمت امروز به نور دیروز 

دل من پل می خواهد دل من کوچک است می لرزد می ترسد 

تو برای من ترسان من فواره شادی من فواره عشق 

پل رفتن به رهایی هستی  

پل آزادی پل خواهش  

پل آرامش گم گشته دراین ظلمت امروز  

و چه سان این خرده دل کودک بازیگوش  

تو را می خواند و تو ر ا می خواهد 

دل من می خواهد در میان دل تو لم بدهد 

ناز بازی بکند و دلت را به دلش بفشارد محکم 

دل من می خواهد بشنود ناز و نیازت به زبان...............

 

مریم 18 تیر 89