X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:35 ق.ظ

او......

من دلم می خواهد او دستم را بگیرد و مرا به یک جنگل ببرد،جنگلی تاریک با انبوهی از درختان سر به فلک کشیده،جنگلی آرام که گه گاه صدای پرنده ای می آید و یا خش خش عبور جانداری،من دلم می خواهد او دستم را بگیرد و مرا به مردابی در میان آن جنگل ببرد،مرداب در میانه جنگل واقع شده و از آنجا می توان آسمان را دید و آفتاب را، دلم می خواهد در کنار آن مرداب ، آرام در آغوش او قرار بگیرم،و در حالی که تنم از گرمای مطبوع آفتاب دلچسب بهاری جان گرفته، به سنجاقکها بنگرم، به بال زدنشان و گوش سپارم به صدای پرهاشان و وزوزشان و اینکه چه سان مرداب را از آن خود کرده اند و بهار را و آفتاب را ! آری می خواهم در آغوش او بخسبم در کناره آن مرداب و بدانم که دغدغه ای نیست جز ماهی گیری،آفتاب گرفتن، با سنجاقکها رقصیدن،و بازی کردن در میان علفزارها و گلهای کناره مرداب ! من دلم می خواهد با او آواز بخوانم، بچرخم، برقصم ، در آب مرداب شیرجه بزنم، و با او شنا کنم ! من می خواهم تنم را به او بسپارم در کناره همان مرداب، می خواهم در زیر نور آفتاب، لمیده بر روی علفها و گلهای وحشی با تنی خیس از آبتنی در مرداب ،در حضور سنجاقکها و پروانه ها و در حالی که صدای نوک زدن دارکوب جنگل بر درختان ،در گوشمان پیچیده است،ببوسمش و ببویمش ! می خواهم قاصدکها مرا و او را احاطه کنند و من بخندم و او بخندد و من در کنار آن همه قاصدک آرزو کنم که من نمانم و همه اش او شوم، سراپا او شوم  ! آخر همه اش اوست،محبوب اوست،نور اوست،سرور اوست!

مریم13 اردیبهشت