X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

چهارشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 08:05 ق.ظ

من امنیت می خواهم!

من امنیت ندارم!  من ماشین می خواهم!

پریشب  و امروز صبح اتفاقی برای من افتاد که بیش از پیش نیاز به ماشین داشتنو حس کردم و افسوس خوردم از اینکه ماشینمو فروختم و حالا این اتفاقها برام می افته،پریشب که بارون تندی میومد با دستی پر از کارتهای تبریک که برای عید  خریده بودم و یه کتاب به سمت خونه میرفتم ، ناگهان باران شدید شد،کلاه کاپشنمو کشیدم رو سرم ،کارتها و کتابو زیر کاپشنم پنهان کردم و سریع به سمت خونه روان شدم ، ناگهان احساس کردم چند نفری پشت من در حال دویدن هستند تا زیر بارون خیس نشند ، همزمان با نزدیک شدن اونها ، احساس کردم کسی از پشت، کوله پشتی منو میکشه!!!! تا برگشتم پسرهای عوضی با خنده و مسخره بازی دور شدن،نمی تونید تصور کنید چقدر ترسیدم، منی که سرم تو لاک خودم بود ناگهان با این صحنه روبرو شدم ، شروع کردم به داد زدن : پسرای احمق،بی ادبا،عوضی ها،ترسیدم،مگه خودتون خواهر مادر ندارین، این مسخره بازی ها چیه،به کوله من چیکار دارین،من زیر بارون داد می زم و این عوضی ها خنده کنان دور میشدن!!!

و امروز صبح طبق معمول تاکسی های خطی مسیرم رو سوار شدم،من جلو 3 تا آقا عقب،راننده با سرعت وحشتناکی رانندگی می کرد،ورود ممنوع میرفت و حسابی از این همه سرعت سر کیف بود،من که دیروز عصر در مسیر برگشت همین خط ، با راننده دیگری که اون هم خیلی خیلی وحشتناک رانندگی می کرد روبرو شده بودم، به راننده گفتم: آقا مثل اینکه همه راننده های این مسیر، راننده مسابقات رالی هستند و این بزرگراه ها رو با پیست رالی اشتباه گرفتن! گفتم : آقا من دیروز عصر تو مسیر برگشت سوار یه تاکسی تو همین خط شدم که بسیار بدتر از شما رانندگی میکرد،آخه چرا اینطوری میرونید؟!!!! راننده که پسر جوونی بود گفت :آره این خط همینه،بعد ناگهان صدای ضبطشو تا جایی که می تونست بلند کرد،تا کسانی که پشت ماشین نشستند چیزی نشنوند،از من پرسید: هر روز این مسیرو میای؟گفتم: بله،گفت: زیاد ندیدمت،من ساکت و متعجب بودم به خودم می گفتم: الان مردای دیگه در تاکسی چه فکری درباره من می کنند،عجب غلطی کردم بهش گفتم آهسته تر  رانندگی کن !گفت:آخر خط پیاده میشی؟گفتم: نه سر پیچ...... گفت : اگه هر روز همین مسیرته بیام دنبالت برسونمت ،الانم پیاده نشو تا من برم ته خط مسافرامو پیاده کنم بعد تو رو برسونم! من مدام میگفتم: نه مرسی ، نه نمی خوام،سعی می کردم بلند حرف بزنم تا کسانی که پشت ماشین نشستند بشنوند فکر نکنند من حرف خاصی به راننده عوضی میزنم،دیگه کلافه شده بودم از حرفای مفتش،رسیدم به جایی که باید پیاده میشدم،گفتم: نگه دارید گفت : ببین من هر روز صبح تو خطم بیا با ماشین من بریم،ساعت چند صبح ها تو خط سوار تاکسی میشی،دیوانه شدم !کلافه شدم! گفتم :معلوم نیست،آقا ترجیح میدم سوار ماشینایی که انقدر تند رانندگی میکنن نشم!  و از ماشین پیاده شدم،نمیدونم چرا سرش داد نزدم چرا فحشش ندادم،شاید چون تاکسی پر مسافر بود ومن از آبروریزی ترسیدم،اعصابمو داغون کرد !کلافم کرد ، من امنیت می خوام، دلم روزهای خوشی رو می خواد که تو ماشین خودم مینشستم و با امنیت به محل کارم میرسیدم، من از راننده های خط...... میترسم،من از پسرها و مردهای عوضی که چشمشون دنبال زنای دیگس میترسم ،من پشیمونم که ماشینمو فروختم،من ماشین میخواهم تا برایم امنیت به ارمغان بیاورد ،ولی پول ندارم تا با خرید ماشین امنیت داشته باشم .             مریم 5 اسفند88