X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

جمعه 15 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 04:16 ب.ظ

بدون شرح!

احتمالا تا به حال این احساسو تجربه کردید، این حس تنها گاهی مواقع به آدم دست میده،احساس اینکه همه چیز جهان کامل و عالیه و دیگه هیچ کم و کاستی نداره! چند روز پیش ،صبح که مشغول پیاده روی در پارک بودم،هوا عالی بود،پاک پاک،کمی خنک،ملس ملس! نم بارون تمام زمینها رو خیس کرده بود و بوی خاک غوغا می کرد،طوطی ها و کلاغ ها هم حسابی جولان میدادند، گلهای نارنجی ،بنفش،زرد و درختان رنگ به رنگ با رنگ های زرد،نارنجی و سبز دلربایی می کردند،در همین شرایط بود که  به ناگاه احساس کردم دنیا هیچ چیزی کم نداره ، هر چیزی در جای خودش قرار داره و کمال به معنای تمام کلمه وجود داره! 

 

حالم بد میشه از هر چی مرد زن بازه ، از مردایی که تو کار خانومن و مدام چشمشون دنبال زنهاس ،آدمایی که ادعای دین و ایمونم می کنند و آنچنان با غلظت سلام علیک می کنند،که آدم دلش می خواد سربه تنشون نباشه،آدمایی که وقتی با زن های ..... حرف می زنند،پچ پچ می کنند و وقتی با زن خودشون که مادر بچه هاشون هم هست ، حرف می زنند، ننه من غریبم بازی در می آورند! این آدمها معمولا فضول هم هستند و با بی پروایی درباره همه چیز سئوال میکنند،یکی از این مردان در محل کارم حضور داره !! من زود شناختمش و تا جایی که می تونم ارتباطمو باهاش کم کردم ،ولی چند روز پیش یه همکار مرد که از قضا از نیک مردان این دورانه، اومد به اتاقمون ،مرد زن باز فضول شروع کرد به فضولی و اون نیک مرد با صداقت جواب می داد!!! و من دلم می خواست به آن مرد زن باز بگویم: به تو چه که  این پسر کی به دنیا اومده!به تو چه که باباش چیکاره اس،به تو چه که خونش کجاس! دلم می خواست به اون مرد زن باز که نام خدا رو با آنچنان غلظتی به کار میبره که آدم تعجب می کنه بگم: هی مرد تو که تو کار خانمی،تو که میری کوه تا خانم بلند کنی و دوست دختر بگیری،دیگه چرا تو کار مردها دخالت می کنی............................... 

 

من گاهی دلم می خواهد سنجابی شوم کوچک تا از درخت بلوط بالا روم، بلوط ها را چیده و برای مردم پرتاب کنم،اما فقط برای مردان و زنان پاک دامن،نه مردانی چون همکار خانم باز بنده حقیر!

 

 

مریم 15 آبان88