X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

سه‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:23 ق.ظ

مهرانه!

 

 

تقدیم به معلم کلاس اولم سرکار خانم قائمی به امید اینکه شاد باشد و سلامت و اگر زنده نیست،روحش شاد باشد.

صدایت گرم بود و نگاهت مهربان و چه سان لبخند می زدی

باگچ های سفید و سرخ بر تخته سیاه کلاس می نوشتی درسهامان

و ما کودکان دلتنگ از دوری مادر تو را  می نگریستیم و می آموختیم:

بابا- مامان-آب -آرد- نان - دارا...........

ما نوباوه گان دلتنگ از دوری مادر به آغوش تو پناه آورده بودیم

 و تو برای هر یک از ما  صبور مادری  بودی مهربان

و چه سان مهر می ورزیدی وقتی بغضمان می ترکید و گریه را سر می دادیم

صبورانه سرمشق می نوشتی در دفتر مشقهامان

انگشتهای کشیده ای داشتی،خوب به یاد دارم

مانتویی سورمه ای می پوشیدی با کفش های پاشنه دار

همان که ما آن را "تق تقی" نام می نهادیم

وچه رعنا در کلاس می خرامیدی و می گفتی:

از 1 تا 10 بنویسید ده بار از هر کدام

و ما از 1 تا 10 می نوشتیم ده بار

و چه ذوق می کردیم وقتی دفتر مشقمان را خط می زدی

و در دفترمان می نوشتی آفرین!

هزار آفرین که دیگر در دلمان غوغایی به پا می کرد

خوب به یاد دارم، مادربزرگم مانتویی قهوه ای برایم دوخته بود

مرا  در راهرو مدرسه با مانتوی جدید دیدی، زانو زدی تا هم قد من شوی

گفتی : مریم چه مانتوی قشنگی تنت کرده ای

و من خوشحال از اینکه مانتویم را پسندیده ای

خندیدم و تو لبخند زدی

چه زود به پایان رسید کلاس اول! دیگر  بزرگ شده ام

حالا مثل شما کفش پاشنه بلند می پوشم

حالا دلم می خواهد دستتان را ببوسم

حالا دلم می خواهد پشت نیمکت بنشینم

صدای مبصر کلاس در گوشم است:بر پا

حالا دلم می خواهد مثل آن روزها فریاد بزنم:

در باز شد و گل اومد، سوسن و سنبل اومد، خانم قائمی خوش اومد.

مریم31 شهریور 88