X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

جمعه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 11:12 ق.ظ

سر و سر عاشقانه!

*در جایی خوندم که در حین پیاده روی لبخند بزنید.دارم تلاش میکنم که در حین پیاده روی لبخند بزنم،ولی در دیاری که عادت به لبخند زدن وجود نداره، اگه من لبخند به لب داشته باشم،ممکنه بعضی آقایون فکرایی کنند!(مثلا میگن یا دختره دیوونس!یا داره بهمون خط(نخ) میده!) البته میدونم نباید از لبخند زدن هم ترسید!! بلکه باید ترس رو کنار گذاشت! از فردا صبح در حین پیاده روی لبخند میزنم.دیگران هرجور میخوان فکر کنند،به من ربطی نداره!!! 

 

 

*هفته گذشته در حین پیاده روی در اطراف محل کارم،2 تا مهد کودک و یک مدرسه ابتدایی دیدم.حدس بزنید چه فکری کردم؟ به خودم گفتم: چه خوب اگه روزی بچه دار شدم!صبح ها بچه رو مهد اینجا میذارم،عصرها هم وقتی کارم تموم میشه بچه رو از مهد بر میدارم و میرم خونه!! تازه خوشحال بودم که مدرسه ابتدایی هم نزدیک محل کارم هست،چون می تونم وقتی بچم به سن مدرسه رسید،همین مدرسه بذارمش!!! (آدمیزاد چه فکرها که نمی کنه!) 

 

 

*پیشنهاد میکنم فیلم the reader(2008) رو  ببینید.خیلی خوب بیسوادی یه آدم،شرمندگی از این بیسوادی و عواقب این بیسوادی رو نشون میده و اینکه عشق به آدمی چه انگیزه ها میده،انگیزه باسواد شدن!!و اینکه بی عشقی و ناامیدی میتونه همه امیدها رو از آدمی بگیره، تا حدی که خودکشی کنه !! و چه جالب که "مایکل"(مردی که در جوانی love affair – سر و سر عاشقانه - داشت) راز رابطش با "هانا" رو به دخترش گفت!!!من فکر نمی کنم اگه جای مایکل بودم این کار رو میکردم.البته نمیدونم شاید وقتی منم به اون سن و سال برسم ،رازهامو به فرزندم بگم! زمان مشخص می کنه!!!!

مریم4 اردیبهشت