X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 02:51 ب.ظ

خواب پشه بندی!

گاهی فکر می کنم بهترینی وجود نداره،همه چیز نسبی است . چه سخته در این دنیای نسبی زندگی کردن،چه سخته ارتباط برقرار کردن و فهمیدن همدیگر !     

 

به همراه خواهرزاده 9 ساله ام رفته بودیم سینما.منتظر بودیم درب سالن باز بشه  تا بریم داخل سالن سینما . به خواهرزادم گفتم: "خوشگل خاله می خوای برم برات چس فیل (دانه های ذرت بو داده که پف کرده و سفید است.لغت نامه دهخدا)بخرم؟" گفت:" بله" من هم به سمت دکانکی که اونجا بود ، رفتم. ناگهان شنیدم که خواهرزاده کوچولو منو صدا میزنه،برگشتم ببینم چیکار داره !گفت:" خاله! نری بگی چس فیل میخواما ، اسمش پفیلاس! برو بگو پفیلا میخوام." لبخندی زدم و رفتم به سمت دکانک.گفتم :"آقا ببخشید پفیلا میخواستم !؟"  

 

وقتی ما بچه بودیم، خیلی از شبها مامانم تو حیاط پشه بند(خانه ای از قماش تنک که محفوظ ماندن از نیش پشه را در آن خسبند.لغت نامه دهخدا)میبست.نمیدونید چه شبها که در پشه بند به صبح رسوندیم، در حالی که شب صدای خنده هامون تو حیاط پخش میشد و بابا میومد و با اخم مارو دعوا میکرد و میگفت:" چه خبره قهقهه میزنید،آرومتر بخندید ! " و صبح از سرما زیر پتو گوله میشدیم و چه حظی میبردیم از خواب پشه بندی! از اون شبها سالها گذشته.دیگه مامان حوصله نداره شبها پشه بند بزنه.دیگه انقدر آپارتمانهای جورواجور دور حیاط خونمون سر به فلک کشیده که از ترس نگاه های مردم پشه بند نمیزنیم.دیگه پارچ آب یخ رو نمیبریم داخل پشه بند و دیگه بابا دعوامون نمیکنه، آخه مدتهاست صدای قهقهه خنده از حیاطمون شنیده نمیشه!

مریم 31 فروردین 88