X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:42 ق.ظ

انار دل!

 

 

 

دل من مثل دونه های انار میمونه، ترد و تازه،باید خیلی مراقبش باشم چرا که با یک فشار کوچولو له میشه!!!!!  

 

وقتی عصبانی میشم به مامانم میگم مامان خانم به بابا هم میگم بابا آقا !!!! 

 

دلم میخواد بابابزرگ داشتم !! آخه هردوی بابابزرگام قبل از به دنیا اومدن من به اون دنیا رفتن ! دلم میخواست زنده بودن تا من میتونستم برم خونشون!  از بابابزرگ میخواستم برام شعر بخونه وقصه بگه اونوقت من هم می بوسیدمش ! کاش بود تا عینکشو ازش میگرفتم و تمیز میشستمو برق می نداختم،دلم می خواست زنده بود تا براش درد دل میکردم و حرفایی رو که هیچ وقت به بابام نزدم به بابابزرگ میگفتم! دلم می خواست دستاشو می بوسیدم و همراه خودم میبردمش سینماو پارک ! دستمو حلقه می کردم دور دستش تا علاوه بر عصاش به من هم تکیه بده ! و عید که میشد براش بهترین عصایی رو که تو بازاره میخریدم و  یک کلام ختم کلام ، براش نوه ای می کردم.  

                                                                   مریم5 اسفند 87