X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

چهارشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 03:30 ب.ظ

دل نگرانی

·       سر کار بودم ، اما پشت میزم نبودم ، وقتی برگشتم تو اتاق، دیدم 4 تا تلفن داشتم که نتونسته بودم جواب بدم !خواهرم بود ، نگران شدم ! دلم هری ریخت پایین!  به خودم گفتم :" فرحناز که معمولا به موبایلم زنگ نمی زنه، اونم 4 بار !! "  ناخودآگاه فکرم به این سمت رفت که حتما مامان یا  بابا طوری شدن، فوری بهش زنگ زدم ، حتی وقتی که مشغول سلام احوالپرسی بود، به خودم میگفتم : "می خواد خبر بدی بده ،صداش گرفته! نکنه گریه کرده " گفتم: " ففر زنگ زده بودی!"گفت :" بله، آدرس مرکز مشاوره دانشگاه الزهرا رو برای دوستم می خوام" و اونوقت بود که یه نفس راحت کشیدم و آدرسو بهش دادم،نمیدونم چرا این طوری شدم ،  گاهی وقتا ترس  شنیدن خبر بد درباره پدر و مادرم به سراغم میاد !!! امیدوارم 1000 سال زنده باشن،تصور دنیا بدون اونا برام ممکن نیست وامیدوارم هیچ وقت به هیچ بنی بشری ! از این خبرا نرسه ، به قول مامانم، امیدوارم نصیب گرگ بیابون هم نشه !!

   

·       شرکت ما یه ماهنامه داخلی منتشر کرده ! امروز نسخه رایانه ایش به دستم رسید،چیز جالبی بود!ولی راستشو بخواید وقتی دیدم توی همچین کاری اصلا به من مراجعه نشده ، کمی ناراحت شدم! خیلی دوست داشتم از منم کمک می خواستن!ولی انگار احتیاجی نبوده ! باور کنید نمی خوام بگم من مهارتی دارم، نه نه، منظورم اینه که منم میتونستم کمکی باشم براشون!   

 

·       در رابطه با یادداشت "دست دادن" یه شعر از مولانا(دفتر دوم مثنوی) خوندم ،که یه جورایی به  اون قضیه ربط داره:

     هر که در وی لقمه شد نور جلال   هر چه خواهد تا خورد او را حلال

 

مریم  9 بهمن 87