X
تبلیغات
رایتل

واگویه های تنهایی

دوشنبه 2 دی‌ماه سال 1387 ساعت 03:00 ب.ظ

پیرزن

پیرزن

این نوشته در آخرین غروب پاییز سال 1460 خوانده شود. 

فرزندان عزیزم سلام،همینک که این نامه را می خوانید ،مرا پیرزنی فرتوت می یابید که صورتی چروکیده داردو به سختی از پس کارهای ابتدایی خود برمی آید،زنی کهنسال که کاری جز نشستن بر لبه تخت و نگاه کردن به فرزندان و نوه هایش ندارد. اما امروز که این نامه را برایتان می نویسم،دختری هستم همچون خورشید ، شاداب و پرنشاط، همو که صبح سحر از خواب بر می خیزد و تا شب هنگام با گام های استواردر پی کار و کسب روزی قدم بر می دارد.آری فرزندان دلبندم همینک مرا پیری از کارافتاده می پندارید ! غافل از اینکه روزی که این نامه را نوشتم دختری بودم رعنا و زیبا،پرامید و پویا وشما نبودید و ندیدید آخرین غروب پاییز سال 1387 را ! در حالی که از محل کار خود به سوی منزل رهسپار بودم ، باد سرد پاییزی صورت گلگونم را نوازش می کرد و من در دلم چه خیال ها که نبود و من در دلم چه شورها ،چه نورها که نبود!!! این پیرزن که همینک برای قضای حاجت به شما دلبندانش محتاج است،در آخرین غروب پاییز سال 1387،چون سرو می خرامیدو رقص کنان و پای کوبان با دلی آکنده از مستی و عشق جوانی به سوی منزل رهسپار بود، تا شب یلدا را جشن بگیرد. آری آری دلبرکان مادر، همینک جز انتظار مرگ چیزی در دلم نیست و چه دانید که یادآوری جوانی چه سان آتش بر دلم میزند،و بدانید که در آخرین غروب پاییز 73 سال پیش، چیزی جز شور و مهر و امید در دلم نبودو همگان عاشق دخترکی بودند که شادمان گام بر می داشت،دلبری می کرد ،دل از دست می داد و دل می ستاند ! وهیچ گاه نمی اندیشید که روزی برای قضای حاجت با شرم رو به سوی فرزندانش کند.

مریم. آخرین غروب پاییز سال1387